part64
کوک: هفته بعد تولد موناست شمارو میشناسه دوست داره بیاید تولدش
مینسو: میایم
ا/ت:من که از خارج اومدم او از کجا میدونه من برگشت مکه منو دعوت کرده
کوک: به من گفت بهتون بگم دیگه نمیدونم حالا به من ربطی نداره انتخاب با خودته که بخوای بیای یا نه
ا/ت: من کار دارم معلوم نیست بیام یا نه
کوک: منم مجبورت نکردم بیای
مینسو: بسه دیگه ا/ت برو تو اتاقت
ا/ت: باشه ببخشید
رفتم تو اتاقم درو محکم بستم
فردا صبح
از اتاقم رفتم بیرون
هیچکس تو پذیرایی نبود فقط جونگکوک روی کاناپه خواب بود رفتم سمتش نشستم کنارش پتوشو درست کردم
ا/ت: خیلی دلم برات تنگ شده بود
جینسو: ا/ت اینجا چیکار میکنی همه چیزو خراب میکنی
ا/ت: داداش
جینسو: تو رفتی خارج باید همه چیزو فراموش کرده باشی
ا/ت: با دیدنش همه چیز دوباره برگشت من نمیتونم فراموشش کنم جونگکوک بهترین اتفاق زندگیم بود
جینسو: دیگه نیست برو حالا فهمیدم استرس دیشبش برای چی بود دلش فهمیده بود تو داری میای اروم و قرار نداشت
ا/ت: داداش میتونم یه سوال بپرسم
جینسو: بپرس
ا/ت: جونگکوک ازدواج کرده؟
کوک: نه
ا/ت: بیدار بودی؟
کوک: اره
سریع رفتم تو اتاقم
کوک
جینسو: شنیدی چی میگفت سعی کن دیگه نیای اینجا
کوک: باشه من میرم تا بقیه بیدار نشدن
جینسو: باشه خدافظ
کوک: خدافظ
هفته بعد
مینسو: ا/ت چیکار میخوای کنی میای یا نه؟
ا/ت: نه نمیام
جینسو:باشه ماهم نمیریم
ا/ت: شما برید
مینسو: باشه ما میریم
ا/ت: صبر کنید منم میام
جینسو: باشه عجله کن
یک ساعت بعد
جینسو: ا/ت مطمئنی میتونی بیای
ا/ت: اره میتونم
جینسو: پیاده شو
از ماشین پیاده شدم رفتیم داخل
مونا به سرعت اومد نزدیکم و بغلم کرد
مونا: زندایی
ا/ت: به من نگو زندایی بگو ا/ت من دوست مامانتم
مونا: باشه ا/ت خیلی خوشحالم اومدی دلم برات تنگ شده بود
ا/ت: منم همینطور عزیزم
بورام: ا/ت
رفتم بغلش کردم
بورام: خوبی
ا/ت: اره خوبم ممنون
مینسو: سلام
بورام: سلام
کوک: سلام خوش اومدین
جواب سلامشو ندادم و رفتم کنار یانگسو نشستم
یانگسو: سلام
ا/ت: سلام
یوچان اومد
یوچان:سلام
یوچان: داداشات کجاهستن؟
ا/ت: اونجا نزدیک ما نیستن
یوچان: خب من کنار شما مینشینیم
ا/ت: باشه
کوک: سلام یوچان
یوچان: سلام چطوری بیا بشین اینجا
یکیو دیدم از دور داره نزدیک میشه
هانا: سلام سلام خوش اومدید
دستشو گذاشت رو شونه جونگکوک
جونگکوک برگشت یه نگاهی بهش کرد و یه لبخندی زد و یه نگاهی به من کرد و لبخندشو محو کرد
هانا: سلام ا/ت خوبی؟
ا/ت: سلام(اروم)
یانگسو: جونگکوک خوبی؟
کوک: اهمم
یانگسو که داشت با جونگکوک حرف میزد دستمو گرفت نگاهمو به سمت یانگسو بردم یه لبخندی زدم و به چشمای جونگکوک نگاه کردم فهمیدم نگاهش دنبال دست ما دوتاست
#فیک
#سناریو
مینسو: میایم
ا/ت:من که از خارج اومدم او از کجا میدونه من برگشت مکه منو دعوت کرده
کوک: به من گفت بهتون بگم دیگه نمیدونم حالا به من ربطی نداره انتخاب با خودته که بخوای بیای یا نه
ا/ت: من کار دارم معلوم نیست بیام یا نه
کوک: منم مجبورت نکردم بیای
مینسو: بسه دیگه ا/ت برو تو اتاقت
ا/ت: باشه ببخشید
رفتم تو اتاقم درو محکم بستم
فردا صبح
از اتاقم رفتم بیرون
هیچکس تو پذیرایی نبود فقط جونگکوک روی کاناپه خواب بود رفتم سمتش نشستم کنارش پتوشو درست کردم
ا/ت: خیلی دلم برات تنگ شده بود
جینسو: ا/ت اینجا چیکار میکنی همه چیزو خراب میکنی
ا/ت: داداش
جینسو: تو رفتی خارج باید همه چیزو فراموش کرده باشی
ا/ت: با دیدنش همه چیز دوباره برگشت من نمیتونم فراموشش کنم جونگکوک بهترین اتفاق زندگیم بود
جینسو: دیگه نیست برو حالا فهمیدم استرس دیشبش برای چی بود دلش فهمیده بود تو داری میای اروم و قرار نداشت
ا/ت: داداش میتونم یه سوال بپرسم
جینسو: بپرس
ا/ت: جونگکوک ازدواج کرده؟
کوک: نه
ا/ت: بیدار بودی؟
کوک: اره
سریع رفتم تو اتاقم
کوک
جینسو: شنیدی چی میگفت سعی کن دیگه نیای اینجا
کوک: باشه من میرم تا بقیه بیدار نشدن
جینسو: باشه خدافظ
کوک: خدافظ
هفته بعد
مینسو: ا/ت چیکار میخوای کنی میای یا نه؟
ا/ت: نه نمیام
جینسو:باشه ماهم نمیریم
ا/ت: شما برید
مینسو: باشه ما میریم
ا/ت: صبر کنید منم میام
جینسو: باشه عجله کن
یک ساعت بعد
جینسو: ا/ت مطمئنی میتونی بیای
ا/ت: اره میتونم
جینسو: پیاده شو
از ماشین پیاده شدم رفتیم داخل
مونا به سرعت اومد نزدیکم و بغلم کرد
مونا: زندایی
ا/ت: به من نگو زندایی بگو ا/ت من دوست مامانتم
مونا: باشه ا/ت خیلی خوشحالم اومدی دلم برات تنگ شده بود
ا/ت: منم همینطور عزیزم
بورام: ا/ت
رفتم بغلش کردم
بورام: خوبی
ا/ت: اره خوبم ممنون
مینسو: سلام
بورام: سلام
کوک: سلام خوش اومدین
جواب سلامشو ندادم و رفتم کنار یانگسو نشستم
یانگسو: سلام
ا/ت: سلام
یوچان اومد
یوچان:سلام
یوچان: داداشات کجاهستن؟
ا/ت: اونجا نزدیک ما نیستن
یوچان: خب من کنار شما مینشینیم
ا/ت: باشه
کوک: سلام یوچان
یوچان: سلام چطوری بیا بشین اینجا
یکیو دیدم از دور داره نزدیک میشه
هانا: سلام سلام خوش اومدید
دستشو گذاشت رو شونه جونگکوک
جونگکوک برگشت یه نگاهی بهش کرد و یه لبخندی زد و یه نگاهی به من کرد و لبخندشو محو کرد
هانا: سلام ا/ت خوبی؟
ا/ت: سلام(اروم)
یانگسو: جونگکوک خوبی؟
کوک: اهمم
یانگسو که داشت با جونگکوک حرف میزد دستمو گرفت نگاهمو به سمت یانگسو بردم یه لبخندی زدم و به چشمای جونگکوک نگاه کردم فهمیدم نگاهش دنبال دست ما دوتاست
#فیک
#سناریو
- ۸۵.۴k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط