پارت ۱۶
پارت ۱۶
فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم اومد.
تهیونگ بود.
ـ الو؟
ـ آمادهای؟
ـ برای چی؟
ـ خرید.
ـ وای... یادم رفته بود!
ـ معلومه.
ـ ده دقیقه صبر کن، الان میام.
سریع آماده شدم و از خونه بیرون رفتم.
تهیونگ جلوی ماشینش منتظرم بود.
تا منو دید، به ساعتش نگاه کرد.
ـ ده دقیقه؟
ـ آره.
ـ بیست دقیقه شد.
ـ خب من دخترم، آماده شدن زمان میبره.
خندید.
ـ بهونهی خوبیه.
ـ سوار شو تا پشیمون نشدم.
ـ باشه، خانم عجول.
سوار ماشین شدم.
ـ اول کجا بریم؟
ـ یه فروشگاه لوازم خونه.
ـ باشه.
چند دقیقه بعد به فروشگاه رسیدیم.
همین که وارد شدیم، تهیونگ مستقیم سمت قفسهها رفت.
ـ این خوبه؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ خیلی زشته.
یکی دیگه برداشت.
ـ این؟
ـ اینم نه.
ـ پس چی خوبه؟
با خنده گفتم:
ـ خودت گفتی برای خونهت خرید میکنی، نه من.
ـ ولی تو داری نظر میدی.
ـ چون تو سلیقه نداری.
ـ تو خیلی رو اعصابی.
ـ ممنون.
تهیونگ خندید.
بعد از کلی بحث، بالاخره چندتا وسیله انتخاب کردیم.
موقع پرداخت، فروشنده نگاهی به هر دومون کرد و گفت:
ـ زوج هستید؟
من و تهیونگ همزمان گفتیم:
ـ نه!
فروشنده خندید.
ـ ببخشید، فکر کردم.
وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، تهیونگ شروع کرد به خندیدن.
ـ چی خنده داره؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا میخندی؟
ـ قیافت وقتی گفتی «نه» خیلی بامزه بود.
ـ چون سؤال مسخرهای پرسید!
ـ آره، معلومه.
چند قدم جلو رفتیم.
بعد تهیونگ گفت:
ـ ولی...
ـ چی؟
ـ خیلی هم بد نبود.
ـ چی بد نبود؟
لبخند زد.
ـ هیچی.
ـ تهیونگ!
خندید و سریع سمت ماشین رفت.
من هم پشت سرش رفتم.
اما تا آخر مسیر، هر دو به حرف فروشنده فکر میکردیم...
و هیچکدوم نمیفهمیدیم چرا آن سؤال ساده، آنقدر ذهنمان را درگیر کرده بود.
فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم اومد.
تهیونگ بود.
ـ الو؟
ـ آمادهای؟
ـ برای چی؟
ـ خرید.
ـ وای... یادم رفته بود!
ـ معلومه.
ـ ده دقیقه صبر کن، الان میام.
سریع آماده شدم و از خونه بیرون رفتم.
تهیونگ جلوی ماشینش منتظرم بود.
تا منو دید، به ساعتش نگاه کرد.
ـ ده دقیقه؟
ـ آره.
ـ بیست دقیقه شد.
ـ خب من دخترم، آماده شدن زمان میبره.
خندید.
ـ بهونهی خوبیه.
ـ سوار شو تا پشیمون نشدم.
ـ باشه، خانم عجول.
سوار ماشین شدم.
ـ اول کجا بریم؟
ـ یه فروشگاه لوازم خونه.
ـ باشه.
چند دقیقه بعد به فروشگاه رسیدیم.
همین که وارد شدیم، تهیونگ مستقیم سمت قفسهها رفت.
ـ این خوبه؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ خیلی زشته.
یکی دیگه برداشت.
ـ این؟
ـ اینم نه.
ـ پس چی خوبه؟
با خنده گفتم:
ـ خودت گفتی برای خونهت خرید میکنی، نه من.
ـ ولی تو داری نظر میدی.
ـ چون تو سلیقه نداری.
ـ تو خیلی رو اعصابی.
ـ ممنون.
تهیونگ خندید.
بعد از کلی بحث، بالاخره چندتا وسیله انتخاب کردیم.
موقع پرداخت، فروشنده نگاهی به هر دومون کرد و گفت:
ـ زوج هستید؟
من و تهیونگ همزمان گفتیم:
ـ نه!
فروشنده خندید.
ـ ببخشید، فکر کردم.
وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، تهیونگ شروع کرد به خندیدن.
ـ چی خنده داره؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا میخندی؟
ـ قیافت وقتی گفتی «نه» خیلی بامزه بود.
ـ چون سؤال مسخرهای پرسید!
ـ آره، معلومه.
چند قدم جلو رفتیم.
بعد تهیونگ گفت:
ـ ولی...
ـ چی؟
ـ خیلی هم بد نبود.
ـ چی بد نبود؟
لبخند زد.
ـ هیچی.
ـ تهیونگ!
خندید و سریع سمت ماشین رفت.
من هم پشت سرش رفتم.
اما تا آخر مسیر، هر دو به حرف فروشنده فکر میکردیم...
و هیچکدوم نمیفهمیدیم چرا آن سؤال ساده، آنقدر ذهنمان را درگیر کرده بود.
- ۴۴۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط