من از آن روز که در بند توام آزادم

من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
دیدگاه ها (۱)

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبتتا بیایند عزیزان به مبارک ...

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبتتا بیایند عزیزان به مبارک ...

من که در هیچ مقامی..نزدم خیمه انس..پیش تو رخت بیفکندم و دل ب...

من از آن روز که دربند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر اف...

من از آن روز که دربند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر اف...

‌ #حضرت_سعدی دانی ازدولت وصلت چه طلب دارم هیچیاد تو مصلحت خو...

من از آن روز که در بند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط