Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۶۱…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ

دا کیونگ: بیا کمکت کنم بشینی
جونکوک با دیدن معشوق اش که از خواب بیدار شده بود بچه کوچولو را به آغوش گرفته و با قدم های آهسته سمتش هجوم برد و بعد از لبخند ملیح رو لب هایش بچه را سمته ات گرفت .... جونکوک : جی جی مون خوابه .... دخترک به آرامی لبخند بی جونی تحول آن صورت زیبا جونکوک داد سپس دست هایش را جلو برد وقتی آن ملاف نرم مانند یک پنبه در آغوشش نشسته شد حساس عجیبی گرفت کم کم آن چشم ها پر از اشک شدن سپس با خنده از هیجان گفت
ات: جون..کوک ..
جونکوک درست روبه رو اش روی تخت نشست سپس موهای دخترک را جم کرد صورت رنگ پریده اش زیبا و درخشان شده بود اینگونه بود که باز هم زیبایی معشوق اش را به باوری گرفت
جونکوک: خوشگله .. حالت چطوره خوبی درد که نداری ؟
دخترک با هیجان کامل که از صداش خوانده میشد گفت
ات: نه خوب بودم با دیدن شما خوب ترم شدم ...
جوهیوک مثل همیشه گنجشگ جوُ بود گفت .. : چه بچه ای خوشگلی
جونکوک : معلومه به عشقم رفته ... نگاهی به دختر انداخت و با تک لبخندی نگاه های زیبا و هوس شیرینی به دختر خیره ماند .. در میان تن صحبت ها تنها آن دو نفر بودن که چشم در چشم هم حرف میزدن بودن بردن صدا به بالا .. همه می‌گفتند و می‌خندیدن تا اینکه سوهی گفت
سوهی: بیایید بریم خونه جونکوک پسرم تو اینجایی دیگه
جونکوک : آره ..
دا کیونگ: درسته بریم تا این مادر مجرد کمی استراحت کنه
جوهیوک : آفرین به همسر باهوشه من
جونکوک ناخودآگاه کمی عصبی به جوهیوک چشم دوخت سپس با لحن محکم گفت .... جونکوک: کافیه جو این حرافتو جمع کن
جوهیوک : باشه بابا ... با اخم گفت و تک تک از آن افراد ها به سمته در رفتند و آن مکان جز وجود آن دختر و جونکوک کسی دیگری نبود .. وقتی اتاق به سکوت رفت .. جونکوک لب زد
جونکوک : باید یه چیزی بخوری مگه نه گرسنه نیستی
دخترک باز هم چشم دوخته به چهره خوشگل و معصوم فرزند اش ..
ات: جونکوکم نه گرسنه نیستم ممنونم ازت
کم کم بچه کوچولو تکون خورد سپس جونکوک از روی تخت بلند شد و گفت ... جونکوک: بدش به من ..
دخترک بوس نرمی رو پیشانی اش گذاشت سپس جونکوک آن موجود کوچک را به آغوش گرفت و سمته گهرواره ای کنار تخت برد ...
ات: خاله کی اومد
جونکوک : دیشب دیر وقت بود
سمته تخت هجوم برد باز هم سر جای قبلی اش نشست با چشم های درشت بهش خیره شد سپس دستی به پیشانی و گونه راست اش کشید آروم آروم دستش را سمته گردنش بر به یک حرکت زیبا ای لمسش کرد .. دختر به آرامی پلک رو هم گذاشت و خودش را وقف آن لمس نمود
جونکوک : راستشو بگم خیلی ترسیدم چیزیت بشه
دخترک پلک از رو هم برداشت سپس دستش را روی دست ای که رو گردنش بود گذاشت
دیدگاه ها (۲)

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۶۲…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷات: نترس هیچ وقت تنهات...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۶۳ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷدا کیونگ پا به زمین گ...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۶۰ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷسوهی نگران تر از بقیه...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۵۹ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷبا قدم های سریع سمته ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

در سرهای بچه داری پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط