مسافر بی بدرقه من،،، اینقدر بی صدا رفتی ک از وداع جا ماند

مسافر بی بدرقه من،،، اینقدر بی صدا رفتی ک از وداع جا ماندم ؛؛؛باز ب غیرت چشمانم ک آبی پشت سرت ریختند…
دیدگاه ها (۷)

عاشقانه های شبنم

در تنهایی بی انتها گرفتار شدم در این تنهایی بی اعتمادی سرگرد...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

در جست و جوی رستگاریپارت چهارمهعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ...

🟤پزشکیان: از روزی می‌ترسم که خدا از من سوال کند که چه‌ کار ک...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط