مادر بزرگ اشکش بابا گوشه ی چارقدش پاک کرد و گفت:دلم میخوا

مادر بزرگ اشکش بابا گوشه ی چارقدش پاک کرد و گفت:دلم میخواست عاشقی کنم نشد ننه
اونقدر دلم میخواست یه دمپختک لب رود خونه بخوریم،نشد
دلم پرمیکشید حاجی بگه دوستت دارم،نگفت
حسرت به دلم موند بگه عاشقتم،نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که هیچکس نبود، زیر چادر چندتا بشکن میزدم،آی میچسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل،نون بیارکباب ببر
ولی دستای حاجی قد هیکلم بود،اگ میزد حکما دوروز میخوابیدم
یبار گفتم آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم؟گفت:هیس!دیگه چی؟بااین عهدو عیال همین مونده انگشت نما شم.
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:میدونی ننه!بچگی نکردم،جوونی هم نکردم،یهو پیر شدم،پیر!....
پاشو دراز کردو گفت:آخ ننه،پاهام خشک شده،هر چی بود که تموم شد..آخیش خدا عمرت بده ننه..
چقد دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.!
به چشمهای تارش نگاه کردم،حسرت هارا ورق زدم،رسیدم ب کودکی اش،نشگون،یه قل دو قل،عاشقی...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن،بزار خالی شی..
گفت:حالا دیگه دستام جون نداره،انگشت های خشک شدش رو روی هم فشار داد ولی صدا نداشت
گفت:ننه انقد نگین هیس،هیس خوب نیس
بذارین زندگی کنن..
دیدگاه ها (۴)

برده عمارت جئون

📖💜🖋مادربزرگ با چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:آخ دلم میخواست ع...

مادربزرگ،اشکش را با گوشه چارقدش پاک کردگفت:دلم می خواست عاشق...

مادربزرگ،اشکش را با گوشه چارقدش پاک کردگفت:دلم می خواست عاشق...

مادربزرگ،اشکش را با گوشه چارقدش پاک کردگفت:دلم می خواست عاشق...

هیس

مادربزرگ،اشکش را با گوشه چارقدش پاک کردگفت:دلم می خواست عاشق...

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:آخ دلم می خواست عاش...

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:آخ دلم می خواست عاش...

مادر بزرگ باچارقدش اشکش را پاک کردو گفت:آخ دلم می خواست عاشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط