#یه_تیکه_کتاب

#یه_تیکه_کتاب
شهریور ‌۵۸، درست یک سال می‌شد که بابا نبود. مامان مثل بیشتر تابستان‌های دیگر آمده بود ایران، همراه عمه رباب و چند خانم لبنانی که از دوستان بودند. دو هفته ایران بودیم و من یادم هست که چند بار رفتیم تظاهرات. توی یکی از تظاهرات‌ها خانم مسیحی‌ای که همراه ما بود، بلندگو داشت و صحبت‌هایی می‌کرد که من با ذهن بچه‌گانه‌ام فقط «موسی صدر حبیب الله» اش را می‌فهمیدم. عکس‌هایش هست. من همه‌جا چادر عربی مامان را سفت چسبیده‌ام و زل زده‌ام به جمعیت. این‌ها شاید اولین تصاویر واضح من از نبودن باباست، چون قبل از آن را یادم نیست. الان خیلی وقت‌ها که با صدری، حمید و حورا دور هم می‌نشینیم، سعی می‌کنیم روایت‌هایمان را بچینیم کنار هم و بفهمیم چه بر ما رفته است؟
📚هفت روایت خصوصی از زندگی سیدموسی صدر
#حبیبه_جعفریان
دیدگاه ها (۰)

صبح است ساقیا قَدَحی پُر شراب کن🌱🤍

به وفایِ تو که بر تربتِ حافظ بگذرکز جهان می‌شد و در آرزویِ ر...

هیچ وقت فکر نکرده بودیم که ممکن اسـت از یکی از این سـفرهای ش...

و من او را طوری نگاه می‌کنم انگار آخرین گُلی ست که در جهان ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط