به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
دیدگاه ها (۲)

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

رمان دخت من

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

مردی که در کنارم بود

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم بیست و ســو...

رمان: قلب در تاریکی

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط