#میشه قلبت رو هک کنم یونگی؟
#میشه قلبت رو هک کنم یونگی؟
پارت سوم♡تابش نور رو تو صورتم حس می کردم انگار چن نفر داشتن بالا سرم حرف میزدن
یکی:نمیره یوقت
نامجون:باید ببریمش دکتر
اون یکی:خفه شو عرصه هیچ کاری رو نداری آوردنش انقدر سخت بود
وبعد صدای بازو بسته شدن در و رفتن یکی صبر کن صدای اخر این صدای یونگی بود یهو چشامو باز کردم
من:یونگی
خواستم بلند بشم که از درد جیغ کشیدم
پسره بالا سرم:وایی زندست نامجون
نامجون:هه سول خوبی؟
جیغ زدم
من:از جونم چی می خوای کیم نامجون
نامجون:روانی چرا خودتو پرت کردی
من:انتطار داشتی وایسم تو رو ببوسم
نامجون همینطوری خشکش زد از انقدر رک بودن من
پسره:امم
من و نامجون باهم:خفه شو
پسره:نامجون باید ببریمش پیش یونگی
من:یونگی این جاست؟
نامجون رو به پسره گفت:جیمین الان نمیشه اون حالش خوب نیست باید استراحت کنه
من:نههه من خوبم می خوام یونگی رو ببینم .
رفتیم تو یه اتاق به غیر من و نامجون و جیمین چهار تا پسر دیگه هم بودن رو یه صندلی نشسته بودم و نامجون و جیمین مثل بادیگاردا بالا سرم وایساده بودن
من:میشه برید اون ور تر نمی تونم نفس بکشم بهم توجه نکردن که چشم غره ای بهشون رفتم
من:چرا هیچی نمی گید اهههههه می خواید تا صب همینجوری اینجا بمونیم
یهو در باز شد و یونگی اومد داخل همه بهش احترام گذاشتن
یونگی:بالاخره پیدات کردم سول
من:هه چرا گفتی من و بیارن پیشت نکنه دلت برام تنگ شده؟پشیمون شدی ولم کردی فکرش رو می کردم
یونگی:احمق نباش هه سول من تو رو می خوام تا برام کار کنی
از رو صندلی پا شدم و رفتم سمتش دستم رو دور گردنش حلقه کردم
من:واقعا اوپا؟دلمو شکستی حالا من چیکار کنم
یونگی پوزخندی زدو محکم بازوم رو گرفت و فشار داد
یونگی:نیاوردمت اینجا که مزه پرونی بکنی
خواستم بازوم رو از دستش بیرون بکشم که نتونستم
من:من برای تو کار نمی کنم نمی تونی منو درگیر کارای خلافت بکنی مین یونگی
محتوا رو پسندیدی؟بزار برم نمی خوام بقیه عمرم و اینطوری زندگی کنم
یونگی:باشه برو
با تعجب نگاش کردم واقعا گفت برم
یونگی:اگه می خوای بیخیال اطلاعاتی که از خانوادت می خوای بشی برو
من:منظورت چیه؟
یونگی:من می دونم اون اطلاعات کجان
زدم زیر خنده
من:چرا باید دنبال خانواده ای باشم که ولم کردن
یونگی خودتم می دونی اینطور نیست
من:بحث جالبی بود ولی من می خوام برم
اینو گفتم و چرخی زدم که یهو با دیدن کسی بیرون از خونه خشکم زد یه نفر که سیاه پوشیده بود اسلحه به دست داخل خونه رو نشونه گرفته بود چون اتاق یه سمتش کلا شیشه ای بود می تونستم ببینمش و قبل اینکه من کاری بکنم بنگ شلیک کرد و من همونطور سره جام خشکم زده بود
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
پارت سوم♡تابش نور رو تو صورتم حس می کردم انگار چن نفر داشتن بالا سرم حرف میزدن
یکی:نمیره یوقت
نامجون:باید ببریمش دکتر
اون یکی:خفه شو عرصه هیچ کاری رو نداری آوردنش انقدر سخت بود
وبعد صدای بازو بسته شدن در و رفتن یکی صبر کن صدای اخر این صدای یونگی بود یهو چشامو باز کردم
من:یونگی
خواستم بلند بشم که از درد جیغ کشیدم
پسره بالا سرم:وایی زندست نامجون
نامجون:هه سول خوبی؟
جیغ زدم
من:از جونم چی می خوای کیم نامجون
نامجون:روانی چرا خودتو پرت کردی
من:انتطار داشتی وایسم تو رو ببوسم
نامجون همینطوری خشکش زد از انقدر رک بودن من
پسره:امم
من و نامجون باهم:خفه شو
پسره:نامجون باید ببریمش پیش یونگی
من:یونگی این جاست؟
نامجون رو به پسره گفت:جیمین الان نمیشه اون حالش خوب نیست باید استراحت کنه
من:نههه من خوبم می خوام یونگی رو ببینم .
رفتیم تو یه اتاق به غیر من و نامجون و جیمین چهار تا پسر دیگه هم بودن رو یه صندلی نشسته بودم و نامجون و جیمین مثل بادیگاردا بالا سرم وایساده بودن
من:میشه برید اون ور تر نمی تونم نفس بکشم بهم توجه نکردن که چشم غره ای بهشون رفتم
من:چرا هیچی نمی گید اهههههه می خواید تا صب همینجوری اینجا بمونیم
یهو در باز شد و یونگی اومد داخل همه بهش احترام گذاشتن
یونگی:بالاخره پیدات کردم سول
من:هه چرا گفتی من و بیارن پیشت نکنه دلت برام تنگ شده؟پشیمون شدی ولم کردی فکرش رو می کردم
یونگی:احمق نباش هه سول من تو رو می خوام تا برام کار کنی
از رو صندلی پا شدم و رفتم سمتش دستم رو دور گردنش حلقه کردم
من:واقعا اوپا؟دلمو شکستی حالا من چیکار کنم
یونگی پوزخندی زدو محکم بازوم رو گرفت و فشار داد
یونگی:نیاوردمت اینجا که مزه پرونی بکنی
خواستم بازوم رو از دستش بیرون بکشم که نتونستم
من:من برای تو کار نمی کنم نمی تونی منو درگیر کارای خلافت بکنی مین یونگی
محتوا رو پسندیدی؟بزار برم نمی خوام بقیه عمرم و اینطوری زندگی کنم
یونگی:باشه برو
با تعجب نگاش کردم واقعا گفت برم
یونگی:اگه می خوای بیخیال اطلاعاتی که از خانوادت می خوای بشی برو
من:منظورت چیه؟
یونگی:من می دونم اون اطلاعات کجان
زدم زیر خنده
من:چرا باید دنبال خانواده ای باشم که ولم کردن
یونگی خودتم می دونی اینطور نیست
من:بحث جالبی بود ولی من می خوام برم
اینو گفتم و چرخی زدم که یهو با دیدن کسی بیرون از خونه خشکم زد یه نفر که سیاه پوشیده بود اسلحه به دست داخل خونه رو نشونه گرفته بود چون اتاق یه سمتش کلا شیشه ای بود می تونستم ببینمش و قبل اینکه من کاری بکنم بنگ شلیک کرد و من همونطور سره جام خشکم زده بود
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
- ۱۴۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط