minutes to death

5 minutes to death
Part 24
جونگین سعی کرد خونسرد باشه پس فقط ابرویی انداخت بالا و خودشو کشید عقب و دست به سینه شد
پدر بزرگ ژنتیکیش: میتونم با نوه ام خصوصی صحبت کنم؟
بازجو اول فقط سکوت کرد و بعد از سرجاش بلند شد و با جمله ی " لطفاً سریع حرفاتون رو بزنین" از اتاق خارج شد
_چی میخوای؟
پ.ب.ژ: طرز نگاهتو دوست دارم
_پرسیدم چی میخوای
آروم و با قدم هایی مصمم رفت و سر جای بازجو نشست و عصاش رو به میز تکیه داد
پ.ب.ژ: گفته بودن یکم لوس و بدقلقی ولی نمیدونستم در این حد باشی اما....مهم نیست چون من رامت میکنم نوه ی عزیزم
جونگین چند ثانیه به اون پیرمرد خیره شد ولی بعد نگاهشو گرفت و خنده ی هیستیریکی سر داد
_رام؟ تو؟ هه جالبه! پیرمرد رو چه به این حرفا
مرد اخمی کرد و لحنش جدی تر شد
پ.ب.ژ: اومدم آزادت کنم و ببرمت به جایی که بهش تعلق داری
_من مال خانواده ی یانگ هستم
پ.ب.ژ: مث اینکه اون پیرمرد احمق بهت نگفته اگر با من نیای عاقبتش چیه
جونگین با اخمی غلیظ دستاشو روی میز گذاشت و سمت مرد خیز برداشت
_با پدربزرگم درست حرف بزن
پ.ب.ز: پدر بزرگ تو منم نه کس دیگه
_تو یه عوضی بیش نیستی و خودتو پدر بزرگ من خطاب نکن فهمیدی؟
پ.ب.ژ: تند نرو بچه جون
مرد از سرجاش بلند شد و رفت سمت مردی که گوشه ی اتاق ایستاده بود و دستشو گذاشت رو شونه اش
پ.ب.ژ: این منشی کانگِ بزودی برات یه وکیل میگیره و کاری میکنه آزاد شی بهتره که باهاشون همکاری کنی تا توی روند آزادیت مشکلی پیش نیاد
و بدون اینکه منتظر جواب جونگین بمونه عصاش رو برداشت رفت سمت در خروجی و قبل از خروج خطاب به جونگین کلمه ی "میبینمت" رو زمزمه کرد
جونگین تا همین الانشم خونش به جوش اومده بود و عصبی بود از سرجاش پا شد و از ته سرش فریاد میکشید و این بلند شدن یهوییش باعث شد صندلی بیوفته...
با شنیدن حرف‌های اون پیرمرد و یادآوری قتل هولناکی که می‌دونست مرتکب شده، دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه دستبندهای سرد فلزی که به میز بسته شده بود، مثل حلقه‌های زنجیر عذاب براش بودن با تمام قدرتی که در بازوهاش داشت، دستبندها رو کشید و صدای خراشیده شدن فلز روی چوب میز و توی سکوت اتاق بازجویی طنین‌انداز شد
_اون پیرمرد عوضی...کی فکرشو می‌کرد که بیاد سراغ من؟
جونگین با صدایی که از خشم می‌لرزید به منشی کانگ که با چهره‌ای بی‌تفاوت گوشه اتاق ایستاده بود، نگاه کرد و گفت:
_تو میدونی نقشه ی شومش چیه درسته؟
چشماش رو توی حدقه چرخوند و فریاد کشید:
_من مجرم نیستم! منو آزادم کنید عوضیا
اشک توی چشماش جمع شده بود اما نه از ترس، بلکه از خشم و ناتوانی دستبندها رو بیشتر کشید...شاید به امید اینکه بتونه آزاد بشه، اما فقط صدای تق تق بیشتری شنیده می‌شد
_بگو بهش...بگو اگه فکر می‌کنه منو رام می‌کنه، سخت در اشتباهه من مثل نوچه هاش نیستم و تسلیم نمی‌شم هرگز!
نفس‌نفس می‌زد و سعی می‌کرد کنترل خودش رو حفظ کنه
ادامه دارد🔪.....
بخاطر تاخیر خیلی خیلی عذر میخواممم😭
میدونم ادمین بی مسئولیتی ام ولی به روم نیارید🥲🙄
دیدگاه ها (۱۲)

سلام پیج سناریوم بسته شد...نمی‌دونم کی گزارش داده ولی خب، ظا...

پارت دوم فیکشن At the half of heaven توی پیج: https://wisgoo...

گل دخترای خوشگلم! درباره این فیک جدیدم که با همکاری دوستم هس...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۳ناگهان در کافه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط