چند پارتی از مایکی پارت دوم
🌸چند پارتی از مایکی پارت دوم🌸
میو از خواب بیدار شد. اولین احساسش درد در سر و احساس سنگینی روی بدنش بود. او در تاریکی یک اتاق بزرگ بود. بوی چرم و عطری آشنا به مشامش میخورد.
او فهمید که روی یک تخت خیلی بزرگ خوابیده است و یک نفر در کنارش است. با کمترین حرکتی که توانست انجام دهد، متوجه شد که دست مایکی سانو محکم روی کمر او قرار دارد.
میو نفسش را حبس کرد. منتظر ماند.
بعد از چند لحظه، مایکی حرکت کرد. او کاملاً چشمانش را باز کرد و مستقیماً به میو نگاه کرد.
«میو.» مایکی صدایش آرام بود.
میو با لکنت گفت: «من... چرا اینجا هستم؟»
مایکی دستش را از روی کمر او برنداشت، بلکه کمی آن را سفت کرد. «چون باید باشی.»
«این ربودنه، مایکی.»
مایکی با حالتی خنثی شانه بالا انداخت. «برای تو این شکلیه. برای من نه.» او کمی به میو نزدیکتر شد، طوری که صورتشان فاصله کمی داشت. «من نمیتونم تو رو ول کنم، میو. تو از بین میری.»
«من میتونم خودم از خودم محافظت کنم.»
«نه، نمیتونی.» مایکی پاسخ داد. «تو برای من مهمی. اون آدمها، اون دنیا... اونا بهت آسیب میزنن. اینجا امنه.»
او به آرامی سرش را خم کرد و پیشانیاش را به پیشانی میو چسباند. این حرکت سریع و بدون اخطار بود.
«تو اینجا میمونی. این کاریه که من انجام میدم وقتی چیزی رو واقعاً میخوام.»
میو شوکه شده بود. این رفتار، تهدید مستقیم نبود؛ بیشتر شبیه یک نوع اعلام وضعیت بود. احساس میکرد که تحت فشار فیزیکی و روانی گیر افتاده است، اما در نگاه مایکی، چیزی جز اصرار شدید برای نگه داشتن او وجود نداشت.
«تو باید همینجا بمونی، میو. تا وقتی من بگم.» مایکی زمزمه کرد و به آرامی به عقب برگشت، اما دستش را این بار روی شانهاش نگه داشت.
میو فهمید که در حال حاضر، هر تلاشی برای مقاومت بیهوده است. او در قفسی طلایی نبود، بلکه در محاصره کامل یک نفر بود که معتقد بود این کارش از روی مراقبت است.
خاهران عزیزی که گفتید حمایت میکنید اما نمیکنید ! خیلی ناراحتم 🗿💔
میو از خواب بیدار شد. اولین احساسش درد در سر و احساس سنگینی روی بدنش بود. او در تاریکی یک اتاق بزرگ بود. بوی چرم و عطری آشنا به مشامش میخورد.
او فهمید که روی یک تخت خیلی بزرگ خوابیده است و یک نفر در کنارش است. با کمترین حرکتی که توانست انجام دهد، متوجه شد که دست مایکی سانو محکم روی کمر او قرار دارد.
میو نفسش را حبس کرد. منتظر ماند.
بعد از چند لحظه، مایکی حرکت کرد. او کاملاً چشمانش را باز کرد و مستقیماً به میو نگاه کرد.
«میو.» مایکی صدایش آرام بود.
میو با لکنت گفت: «من... چرا اینجا هستم؟»
مایکی دستش را از روی کمر او برنداشت، بلکه کمی آن را سفت کرد. «چون باید باشی.»
«این ربودنه، مایکی.»
مایکی با حالتی خنثی شانه بالا انداخت. «برای تو این شکلیه. برای من نه.» او کمی به میو نزدیکتر شد، طوری که صورتشان فاصله کمی داشت. «من نمیتونم تو رو ول کنم، میو. تو از بین میری.»
«من میتونم خودم از خودم محافظت کنم.»
«نه، نمیتونی.» مایکی پاسخ داد. «تو برای من مهمی. اون آدمها، اون دنیا... اونا بهت آسیب میزنن. اینجا امنه.»
او به آرامی سرش را خم کرد و پیشانیاش را به پیشانی میو چسباند. این حرکت سریع و بدون اخطار بود.
«تو اینجا میمونی. این کاریه که من انجام میدم وقتی چیزی رو واقعاً میخوام.»
میو شوکه شده بود. این رفتار، تهدید مستقیم نبود؛ بیشتر شبیه یک نوع اعلام وضعیت بود. احساس میکرد که تحت فشار فیزیکی و روانی گیر افتاده است، اما در نگاه مایکی، چیزی جز اصرار شدید برای نگه داشتن او وجود نداشت.
«تو باید همینجا بمونی، میو. تا وقتی من بگم.» مایکی زمزمه کرد و به آرامی به عقب برگشت، اما دستش را این بار روی شانهاش نگه داشت.
میو فهمید که در حال حاضر، هر تلاشی برای مقاومت بیهوده است. او در قفسی طلایی نبود، بلکه در محاصره کامل یک نفر بود که معتقد بود این کارش از روی مراقبت است.
خاهران عزیزی که گفتید حمایت میکنید اما نمیکنید ! خیلی ناراحتم 🗿💔
- ۷۳۳
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط