( پارت ۱)
( پارت ۱)
نام داستان:دیوونه دوست داستنی
یه دختری به نام هیکاری در کلاس A. 1بود که دل باکوگوی مارو برده بود
باکوگو سعی داشت به هیکاری نزدیکتر بشه ولی خجالت میکشید.
هیکاری اتاقش بین اتاق های میدوریا و باکوگو بود.
بلاخره روز فارغ التحصیلی رسید، یعنی الان باکوگو یه قهرمان رسمی بود و
میدوریا هم همینطور و کل سال سومی های مدرسه U. A .
کیریشیما:بچه هاااا! بلاخره به آرزومون رسیدیم. وحالا باید جشن بگیریم😍
مینا:ارهههههههه 😆
میدوریا:ولی خیلی زود گذشت نه هیکاری؟
*هیکاری داشت به باکوگو فکر میکرد که چرا تنهایی نشسته؟ *
میدوریا:هییییی هیکاری با توام؟
هیکاری:ها...! چی؟
میدوریا:میگم این سه سال خیلی زود گذشت اره؟
نام داستان:دیوونه دوست داستنی
یه دختری به نام هیکاری در کلاس A. 1بود که دل باکوگوی مارو برده بود
باکوگو سعی داشت به هیکاری نزدیکتر بشه ولی خجالت میکشید.
هیکاری اتاقش بین اتاق های میدوریا و باکوگو بود.
بلاخره روز فارغ التحصیلی رسید، یعنی الان باکوگو یه قهرمان رسمی بود و
میدوریا هم همینطور و کل سال سومی های مدرسه U. A .
کیریشیما:بچه هاااا! بلاخره به آرزومون رسیدیم. وحالا باید جشن بگیریم😍
مینا:ارهههههههه 😆
میدوریا:ولی خیلی زود گذشت نه هیکاری؟
*هیکاری داشت به باکوگو فکر میکرد که چرا تنهایی نشسته؟ *
میدوریا:هییییی هیکاری با توام؟
هیکاری:ها...! چی؟
میدوریا:میگم این سه سال خیلی زود گذشت اره؟
- ۳.۶k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط