سکوکو
سکوکو
پارت ۴
ویو دازای
"پدرم با پدر چویا در حال صحبت کردن و قهوه خوردن بودن چویا هم توی حیاط بود از دست من فرار کرده بود داشتم میرفتم پیشش هوا سرد بود اما چون من کت داشتم زیاد سردم نبود اما مطمئن بودم چویا سردشه با اون لباس نازکش و بدن ضعیفش حتما سرما میخوره رفتم پیشش"
چویا: چرا اومدی اینجا عوضیی؟
دازای: چرا فحش میدی یه زن خوب نباید فحش بده
چویا: دهنتو ببند من زن تو نیستم
دازای: چرا هستی
چویا: حداقل فعلا زنت نشدم
دازای: بزودی میشی
"چویا اخم کرد و داشت حرص میخورد"
دازای: راستی با اون لباس سردت نمیشه؟
چویا: نه
"دازای کتشو انداخت روی چویا و بوسه ای روی موهاش کاشت چویا سرخ شد و سریع گفت"
چویا: چیکار میکنی عوضی احمق؟
دازای: چیکار کردم کتم انداختم روت تا سردت نشه (خودشو زد به اون راه)
چویا: منظورم اون بوسه ی روی سرم بود؟
دازای:......
چویا: هوی جوابمو بده به چی فکر میک....
"دازای نذاشت حرف چویا تموم بشه که لباش رو روی لبای چویا گذاشت چویا تعجب کرد بعد عصبی شد و میخواست دازایو با دستاش هول بده که دازای دستاشو گرفت و بالای سرش قفل کرد و بازم به بوسیدن ادامه داد چویا داشت نفس کم میاورد که پای دازای رو له کرد دازای عصبی شد و...."
/اینم از پارت بعدی ممنون از حمایتتون اگه بیشتر حمایت شم پارت طولانی میدم و روزی بیشتر از یکی دوتا پارت میزارم /
پارت ۴
ویو دازای
"پدرم با پدر چویا در حال صحبت کردن و قهوه خوردن بودن چویا هم توی حیاط بود از دست من فرار کرده بود داشتم میرفتم پیشش هوا سرد بود اما چون من کت داشتم زیاد سردم نبود اما مطمئن بودم چویا سردشه با اون لباس نازکش و بدن ضعیفش حتما سرما میخوره رفتم پیشش"
چویا: چرا اومدی اینجا عوضیی؟
دازای: چرا فحش میدی یه زن خوب نباید فحش بده
چویا: دهنتو ببند من زن تو نیستم
دازای: چرا هستی
چویا: حداقل فعلا زنت نشدم
دازای: بزودی میشی
"چویا اخم کرد و داشت حرص میخورد"
دازای: راستی با اون لباس سردت نمیشه؟
چویا: نه
"دازای کتشو انداخت روی چویا و بوسه ای روی موهاش کاشت چویا سرخ شد و سریع گفت"
چویا: چیکار میکنی عوضی احمق؟
دازای: چیکار کردم کتم انداختم روت تا سردت نشه (خودشو زد به اون راه)
چویا: منظورم اون بوسه ی روی سرم بود؟
دازای:......
چویا: هوی جوابمو بده به چی فکر میک....
"دازای نذاشت حرف چویا تموم بشه که لباش رو روی لبای چویا گذاشت چویا تعجب کرد بعد عصبی شد و میخواست دازایو با دستاش هول بده که دازای دستاشو گرفت و بالای سرش قفل کرد و بازم به بوسیدن ادامه داد چویا داشت نفس کم میاورد که پای دازای رو له کرد دازای عصبی شد و...."
/اینم از پارت بعدی ممنون از حمایتتون اگه بیشتر حمایت شم پارت طولانی میدم و روزی بیشتر از یکی دوتا پارت میزارم /
- ۱۶۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط