نمیتوانستم از رختخواب بیرون بیایم نه از آن رو که خسته بودم بلکه چون ...



نمی‌توانستم از رختخواب بیرون بیایم. نه از آن‌ رو که خسته بودم. بلکه چون سنگین بودم. - باز هم همان کلمه، این تنها کلمه‌ای است که مناسبِ حالِ من است. آیا اصلاً این را درک میکنی؟
این سنگینی چون سنگینیِ یک کشتیِ بی‌ سکان است که خطاب به امواج می‌گوید: «برایِ خودم بیش از حد سنگین و برای شما بسیار سبکم.»


-فرانتس‌کافکا
نامه به میلنا-
دیدگاه ها (۰)

‏داستایفسکی معشوقه‌ای داشت به نام پولینا . در نامه‌ای به خوا...

عاشقان گیاهانند‏که ریشه‌هایشان فرو رفته است‏در کف دست من‏در ...

مادر بزرگ دوستم می‌گفت:کاش میشد شب هامغزمون رو مثل دندون مصن...

چهره‌او‌سردمثل‌گل‌یخ‌بودامابوی‌گرم‌وشیرین‌میخک‌رامیداد.

MIDNIGHT BET

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط