‌ بهانه نیاور..

‌ بهانه نیاور..
رفتنت برای بودن با دیگران بود..
نه تقدیر را گردن بزن و
نه با دستهای روزگار کاری داشته باش..
مسعله دست تو بود که در دستهای دیگری جا خوش کرده بود
بیخیالت میشوم
برو..
به باران بی امان چشمهایم میگویم
من اگر من باشم..
اشکی برای کسی ک مرا مفت فروخت
نمیریزم..
برو بسلامت اما بترس از روزی که دلت هوایه یک لحظه بودنم را کند...
دیدگاه ها (۳)

‌ هر چه می خواهی بکن با این دل دیوانه امدست تو افتاده فعلا ...

اَز بَس کهدوستت دارمفکر میکنمدیگر هیچ دوست داشتنیهَمرَنگِ دو...

‌ سینه ام را غرق غم کردی و میگویی بروبـر دلـم درمـان هر دردی...

ای نگاهت داده دستم انتخاب شاعریدر تمام شعر هایم بی‌مهابا ظاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط