My professor

My professor
Part:12

هیزل:اوه نه...من خیلی از اون چیزی که می‌خوام عقب ترم،دلم میخواست اندازه شما باهوش و موفق بشم ولی خب...

نگاهمو انداختم پایین

هیزل:همش به جورایی...گند میزنم و از خودم بدجور...ناامید میشم وقتی خودمو...با شما مقایسه میکنم.
جونگ‌کوک:شما نهایتا ۲۰ سالت باشه.فعلا سنی نداری واسه برآورده کردن همچنین انتظاراتی از خودت.
هیزل:خب...راستش من ۱۷ سالمه.

اون ژست مسلطش از بین رفت و بالاخره با تعجب نگاهم کرد!

جونگ‌کوک:۱۷؟؟!!
هیزل:بله خب...من زود وارد دانشگاه شدم..دو سال مدرسه رو جهشی خوندم.

نگاهش برق زد و از این چشم به اون چشممو با تعجب نگاه کرد.

جونگ‌کوک:اوهو!..راستش برام راحت نیست هضم کنم سوال منو یه دختر ۱۷ ساله حل کرده باشه!

خونی که هجوم می‌آورد به صورتمو حس میکردم خندیدم و آروم گفتم:

هیزل:خب...آخه سه روز روش فکر کرده بودم... نمی‌خواستم قبول کنم نمیتونم حلش کنم..یه حسی مدام بهم میگفت ببین تو نمیتونی... نمی‌خواستم اون حس درست گفته باشه!

خندید و یکی از گونه هاش چال افتاد

جونگ‌کوک: آفرین! آینده ی روشنی در انتظارته.

خدایا!...اولین باری بود که متوجه اون چال میشدم و اونقدر به قاب صورتش میومد که خدا خدا می‌کردم حالا حالا ها بخنده که بتونم نگاهش کنم...اونقدر از تحسین و خندش انرژی گرفته بودم که آماده بودم یه هفته رو به نفس درس بخونم!
اخماش رفت تو هم و لبخند من پاک شد
چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:

جونگ‌کوک:شما همونی بودی که نمیزاشتی کتاب فیزیکتو تا بزنم. درسته؟!

یعنی تمام این مدت نمیدونست من همونم؟چقدر کم توجه...

هیزل:بله...من همونیم که فیزیک و کتابش برام از انجیل واسه مسیحیا مقدس تره

انگار کم کم داشتم براش جالب میشدم...موبایلشو رو میز ول کرد...کمرشو یکم خم کرد...هر دو ساعدشو به میز تکیه داد و دستاشو به هم گره زد.
با لبخند پرسید:

جونگ‌کوک:چرا به جای خوابگاه کنار برادرت نموندی؟

ناخودآگاه وقتی باهاش چشم تو چشم شدم نگاهمو انداختم پایین

هیزل:خب چون که...برادر من مدتیه که سرهنگ اداره ی پلیس شده...یک ماه بعد اینکه من وارد دانشگاه شدم سر از هم پاشوندن یه باند بزرگ مافیایی ،ترفیع بزرگی گرفت و از همون موقع پرونده های خطرناکی رو بهش میسپرن...بیشتر وقتا ام خونه نیست... نمی‌خواست من تو خونه تنها باشم و خطری از سمت خلافکارایی که میشناختش تهدیدم کنه...خودش خواست که به جای امن باشم و ازش دور بمونم.

سرشو تکون داد و خیابونو نگاه کرد

جونگ‌کوک:حلال زاده هم هست.

با تعجب رد نگاهشو دنبال کردم و دیدم نامجون داره با عجله میاد سمتمون
لباس فرم پلیس تنش بود. کلاه لبه دار و کت و شلوار سرمه ای با نشان طلایی سرهنگ روی سینش...از جام بلند شدم و استاد هم بلند شد...بهم نزدیک شد

نامجون:هیزل!

صورتمو با دستاش قاب گرفت و بعد از اینکه اجزای چهرمو با نگرانی چک کرد کشیدم تو بغلش

نامجون؛عزیزم! تو حالت خوبه؟ خدای من...

بغل داداشم...! بغل تنها کس و کاری که داشتم...تنها ماوای امن من توی این شهر بی رحم...
سعی کردم گریم نگیره اما تصویر جلوم تار شد و ازش جدا شدم که بیشتر از اون گریه نکنم...
هیزل:من خوبم...نگران نباش

رو کرد به استاد و بهش دست داد
نامجون:سلام آقا. تو زحمت افتادی،خیلی ازت ممنونم که مراقبش بودی.

استادو نگاه کردم که چند ثانیه تو چشماش خیره شد و یه تاخیر کوتاه کرد تا جمله اش تموم بشه و بعد مسلط بهش دست داد.

جونگ‌کوک:کاری نکردم...بابت اون مزاحم هم لزومی ندارد نگران باشید با یه گفتگو مسالمت آمیز! حلش کردم...دیگه مشکلی درست نمیکنه.

به محض شنیدن کلمه ی مزاحم با اینکه فورا سرمو پایین گرفتم سنگینی نگاه داداشمو رو خودم حس کردم.

نامجون:خیلی خب...ظاهراً خواهرم باید یه چیزایی رو برام توضیح بده

و بعد رو کرد سمت استاد

نامجون:شب شما بخیر...بازم ممنونم.

ادامه دارد...
اگر می‌خونید لایک و کامنت فراموش نشه 💖
#کیپاپ #رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۶)

My professor Part:11چشمام باز موندهیزل:اوه نه...خونه ی شما.....

My professor Part:10تو اسکله،یه رستوران بزرگ بود که تعدادی م...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

زیبای من...p6(آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط