روی تو آرام دلها می‌برد

روی تو آرام دلها می‌برد
زلف تو زنهار جانها می‌خورد

تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت
عافیت را کس به کس می‌نشمرد

منهی عشق به دست رنگ و بوی
راز دلها را به درها می‌برد

وقت باشد بر سر بازار عشق
کز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد

بر سر کوی غمت چون دور چرخ
پای کس جز بر سر خود نسپرد

هست دل در پردهٔ وصل لبت
لاجرم زلف تو پرده‌اش می‌درد

پای در وصل لبت نتوان نهاد
تا سر زلف تو در سر ناورد

گویمت وصلی مرا گویی که صبر
تا دلم آن را طریقی بنگرد

جمله در اندیشه سازی کار وصل
تا تو بندیشی جهان می‌بگذرد

وعده را بر در مزن چندین به عذر
زندگانی را نگر چون می‌برد

گویی از من بگزران ای انوری
چون کنم می‌نگزرد می‌نگزرد


انوری
دیدگاه ها (۱۸)

سلام خدمت تمام دوستان عزیزم صبح همگی بخیر انشالله هفته خوبی ...

میخواهم دنیا را بزنم به نام دوستانمهمین دوستانی که دلشان دری...

آفتابی رو نموده مه نقابماه تابان می نماید آفتابخوش حبابی پر ...

نگار من چو بر سیمین میان زرین کمر بنددهر آن کاو را ببیند کی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط