گاهی هیچ بیماری ای در کار نیست
گاهی هیچ بیماری ای در کار نیست،
فقط مسأله، بیپولی است.
بیپولی فقط نبودِ پول نیست؛
محرومیت از امکانِ انتخاب است.
وقتی پول نیست، جهان کوچک میشود،
و در تنگنای آن، روان هم کمکم تحلیل میرود.
در چنین وضعی، انسان دیگر «انتخاب» نمیکند،
فقط «تاب میآورد».
و تاب آوردنِ مداوم، آرامآرام جانِ روان را فرسوده میسازد.
ما تنها از زخمهای کودکی رنج نمیبریم؛
از شرایطی هم رنج میکشیم که نمیگذارد آن زخمها التیام یابند—
و فقر، یکی از همان شرایط است.
فقر روان را در حالت دفاعی مزمن قرار میدهد؛
مثل زندگی در میدان جنگ.
ذهن میکوشد با کمترین منابع،
بیشترین تابآوری را نشان دهد:
تحملِ شغلی که خستهکننده است،
ماندن در رابطهای که بیروح است،
و ادامه دادن زندگی در محیطی که امید را میبلعد.
بیپولی ناخودآگاه را خاموش نمیکند،
اما آن را به سمت بقاء سوق میدهد.
رؤیاها پر از اضطراب معاش میشوند،
و تخیل که روزی بالِ پرواز روان بود،
به تلهای بدل میشود که انسان در آن فقط به
«چگونه زنده ماندن» فکر میکند.
در چنین جهانی، افسردگی همیشه بیماری نیست—
بلکه پاسخی طبیعی است به شرایطی غیرانسانی.
اضطراب، بیخوابی، بیحسی عاطفی،
همه فریادهایی هستند از روانی که از بقاء خسته شده است.
سلامت روان، امتیازی طبقاتی است.
کسی که پول ندارد، نهتنها از درمان و تفریح محروم است،
بلکه از حقِ «آرام گرفتن ذهن» هم بیبهره میماند.
از لحظهای ساده که بتوانی نفسی بکشی
و نگران فردا نباشی.
مثل پدری که پس از دو شیفت کار،
فقط چند دقیقه روی مبل مینشیند،
اما ذهنش هنوز قبضها و شهریه مدرسه بچهها را مرور میکند.
بیپولی اگر طول بکشد،
احساسات را خاموش میکند تا کمتر درد بکشی،
رؤیاها را کوچک میکند تا کمتر ناامید شوی،
و روان را رام میکند تا فقط بماند.
و اینجاست که فقر از واقعیتی اقتصادی
به فاجعهای روانی بدل میشود.
پس پیش از آنکه برچسب «بیماری» بزنیم،
شاید باید بپرسیم:
آیا روان بیمار است؟
یا فقط در جهانی بیرحم، خسته و محصور شده است؟
#روانشناسی
#فقر
فقط مسأله، بیپولی است.
بیپولی فقط نبودِ پول نیست؛
محرومیت از امکانِ انتخاب است.
وقتی پول نیست، جهان کوچک میشود،
و در تنگنای آن، روان هم کمکم تحلیل میرود.
در چنین وضعی، انسان دیگر «انتخاب» نمیکند،
فقط «تاب میآورد».
و تاب آوردنِ مداوم، آرامآرام جانِ روان را فرسوده میسازد.
ما تنها از زخمهای کودکی رنج نمیبریم؛
از شرایطی هم رنج میکشیم که نمیگذارد آن زخمها التیام یابند—
و فقر، یکی از همان شرایط است.
فقر روان را در حالت دفاعی مزمن قرار میدهد؛
مثل زندگی در میدان جنگ.
ذهن میکوشد با کمترین منابع،
بیشترین تابآوری را نشان دهد:
تحملِ شغلی که خستهکننده است،
ماندن در رابطهای که بیروح است،
و ادامه دادن زندگی در محیطی که امید را میبلعد.
بیپولی ناخودآگاه را خاموش نمیکند،
اما آن را به سمت بقاء سوق میدهد.
رؤیاها پر از اضطراب معاش میشوند،
و تخیل که روزی بالِ پرواز روان بود،
به تلهای بدل میشود که انسان در آن فقط به
«چگونه زنده ماندن» فکر میکند.
در چنین جهانی، افسردگی همیشه بیماری نیست—
بلکه پاسخی طبیعی است به شرایطی غیرانسانی.
اضطراب، بیخوابی، بیحسی عاطفی،
همه فریادهایی هستند از روانی که از بقاء خسته شده است.
سلامت روان، امتیازی طبقاتی است.
کسی که پول ندارد، نهتنها از درمان و تفریح محروم است،
بلکه از حقِ «آرام گرفتن ذهن» هم بیبهره میماند.
از لحظهای ساده که بتوانی نفسی بکشی
و نگران فردا نباشی.
مثل پدری که پس از دو شیفت کار،
فقط چند دقیقه روی مبل مینشیند،
اما ذهنش هنوز قبضها و شهریه مدرسه بچهها را مرور میکند.
بیپولی اگر طول بکشد،
احساسات را خاموش میکند تا کمتر درد بکشی،
رؤیاها را کوچک میکند تا کمتر ناامید شوی،
و روان را رام میکند تا فقط بماند.
و اینجاست که فقر از واقعیتی اقتصادی
به فاجعهای روانی بدل میشود.
پس پیش از آنکه برچسب «بیماری» بزنیم،
شاید باید بپرسیم:
آیا روان بیمار است؟
یا فقط در جهانی بیرحم، خسته و محصور شده است؟
#روانشناسی
#فقر
- ۴۴.۷k
- ۱۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط