حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم

حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم
آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم

سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم
جز گمان هست، چیزی نیست هست و نیستم

خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم

در مقامات تحیر جای استدلال نیست
عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم

آسیابی در مسیر رود عمرم ! صبر کن
روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم.
دیدگاه ها (۲)

تــو به مـن هیـچ دِینی نداریهیــچ …اگـر عاشقـت شـدم خودم خـو...

خخخخخخ چه نازه

نسلـی هستــیـم ،که روزهــا میخــوابیــم..و شبــهـا بیـــــدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط