پیاده راه رفتن
پیاده راه رفتن 🫂
هرگز نمیتوانم صبحگاه را در یک شهر قدم بزنم ، بدون آنکه نگاه هایم در جمعیت نلرزند .
عطر غریب 🍃
بالاخره روزی بود خلوت ...
در پشت حصار چند باغچه فرو رفتم و به یک پیاده روی سنگی سرخ رسیدم که از حاشیه هایش علف های هرز دست بیرون کشیده و زیر نور آفتاب بُرش تمیزی میخوردند .
عطرشان تا حدودا یک متر بر فرازشان میآمد .
آن سلول ها بازیگوش کوچک یک دنیای عجیبی را میپراکندند .
بو که میکشیدم ، واردش میشدم .
هزاران اتمِ نرمِ طبیعی ، سبز رنگ و آرام و شاید اگر میتوانستم دانه دانه حسشان کنم ، ملتفت خیسی شان هم میشدم .
انگار که اسفنج هستند .
اما من ...
تا قبل از آن روز هرگز نمیتوانستم گیاه ها رو - ولو در تنهایی - اینگونه حس و درک کنم .
باری که وقتی به انتهای پیاده روی سُرخِ سنگی ، با طرح های زیبای برجسته رسیدم ، آفتابِ داغ ، بر سنگ فرش میخورد و متلاشی وا میرفت .
البته این منظره هم همانگونه بود که علف های هرزِ کنار پیدا رو ...
بعد ، اتفاقی بد افتاد .
بوی یک ادکلن بود که باد با خود آورد .
عطر بی نظیری داشت .
و آن روز صبح به اندازهٔ کافی مورد توهین و خصومت قرار نگرفته بودم که از هر چه ادکلن است بیزار شوم ، آن هم فقط برای آنکه آدم ها استفاده میکنند .
کودک 🧠
به سمت خانه میرفتم .
کم کم ، اجسامِ اطرافم بر من غلبه کرده ، طوری که وقتی از دور به خودم نگاه .... میکر ... ... دم .
حالم بهم میخورد از تمام استخوان و گوشت و خون و عضله ای که پیکرم را تشکیل داده بود .
زیرا هیچ چیز را تجربه نمیکردم و حقیقتاااا ....
داشتم فریب میخوردم وُ از فریب خوردگان و از خودم ، بیشتر و بیشتر متنفر میشدم .
🧱🧱🧱📞🧱🧱🧱me and N🌲
هرگز نمیتوانم صبحگاه را در یک شهر قدم بزنم ، بدون آنکه نگاه هایم در جمعیت نلرزند .
عطر غریب 🍃
بالاخره روزی بود خلوت ...
در پشت حصار چند باغچه فرو رفتم و به یک پیاده روی سنگی سرخ رسیدم که از حاشیه هایش علف های هرز دست بیرون کشیده و زیر نور آفتاب بُرش تمیزی میخوردند .
عطرشان تا حدودا یک متر بر فرازشان میآمد .
آن سلول ها بازیگوش کوچک یک دنیای عجیبی را میپراکندند .
بو که میکشیدم ، واردش میشدم .
هزاران اتمِ نرمِ طبیعی ، سبز رنگ و آرام و شاید اگر میتوانستم دانه دانه حسشان کنم ، ملتفت خیسی شان هم میشدم .
انگار که اسفنج هستند .
اما من ...
تا قبل از آن روز هرگز نمیتوانستم گیاه ها رو - ولو در تنهایی - اینگونه حس و درک کنم .
باری که وقتی به انتهای پیاده روی سُرخِ سنگی ، با طرح های زیبای برجسته رسیدم ، آفتابِ داغ ، بر سنگ فرش میخورد و متلاشی وا میرفت .
البته این منظره هم همانگونه بود که علف های هرزِ کنار پیدا رو ...
بعد ، اتفاقی بد افتاد .
بوی یک ادکلن بود که باد با خود آورد .
عطر بی نظیری داشت .
و آن روز صبح به اندازهٔ کافی مورد توهین و خصومت قرار نگرفته بودم که از هر چه ادکلن است بیزار شوم ، آن هم فقط برای آنکه آدم ها استفاده میکنند .
کودک 🧠
به سمت خانه میرفتم .
کم کم ، اجسامِ اطرافم بر من غلبه کرده ، طوری که وقتی از دور به خودم نگاه .... میکر ... ... دم .
حالم بهم میخورد از تمام استخوان و گوشت و خون و عضله ای که پیکرم را تشکیل داده بود .
زیرا هیچ چیز را تجربه نمیکردم و حقیقتاااا ....
داشتم فریب میخوردم وُ از فریب خوردگان و از خودم ، بیشتر و بیشتر متنفر میشدم .
🧱🧱🧱📞🧱🧱🧱me and N🌲
- ۱.۳k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط