اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۲
(ویو نیلسو)= تهیونگ اخمی غلیظ کرد و با انگشت شصتش قطرات اشک را برداشت....و گفت : خب دیگه گریه نداریما پاشو بریم چمدون هاتو بچینیم مورچه کوچولو زود....، اخمی کردم و با داد گفتم : تهیونگ...گاومیش..، بابا و مامان خنده ای کردن ...بعد که از خنده دل کندن مامان گفت : دختر فحش نده....حالا ته یه حرفی زد ، باشه ای گفتم ، بابا اخم کرد و یهو هینی بلند کشید که همه پریدیم......بعد با داد گفت :برین بخوابین که فردا با لگد بیدارشدن میکنم ، خنده ام گرفت ولی قورتش دادم که به خاک نرم ......با تهیونگ به اتاقم رفتیم ....هم وارد اتاق که شدیم ولو شد روی کاناپه ی صورتی رنگم 😐 و پاهای درازشو روش کشید.......این پسر مرض داره ها بچه ی پرو ....هوشی کشیدم که سرشو کج کرد و نگام کرد...بهش گفتم : این کاناپه است...ته دستمال کاغذی چرا اینقدر کرم میریزی؟ ، جوابی نداد و سر گنده شو برد توی گوشی...چشم غره ای نثارش کردمو به سمت کمد دیواری رفتم و درشو باز کردم که چمدون های ست کرم رنگم رو در بیارم که...قد کوچیکم مانعم شد .................
(ویو تهیونگ)= لم دادم توی گوشی و مشغول صحبت با جونگ کوک شدم تایپ کردم: پسر داریم مهاجرت میکنیم به سئول 😁 ، انگار روی صفحه س گوشی خوابیده بود پسرک دیوونه تایپ کرد : این که عالیه برای من و تو 😈 ، خاستم جوابشو بدم که زیر چشمی نگاهی به نیلسو کردم آخ این فسقلی دستش نمیرسید چمدون ها رو در بیاره ، بلند شدم رفتم از کمد درشون آوردم و اونم تشکری زیر لبی کرد...........بعد از بستن حدود ۲۰ چمدون و کلی کل کل کردن ....با هم به روی تخت رفتیم ...سرشو روی بازوم گذاشت....منم موهای از جنس ابریشمه اش رو نوازش کردم....چشمامون کم کم سنگین شد و خواب ۷ پادشاه ................
(ویو نیلسو )= با صدای مامان از خواب دل کندیم و آماده شدیم.........سر میز صبحونه صحبتی نکردیم........ساک و چمدون ها رو در ماشین گذاشتیم و با سمت فرودگاه راه افتادیم...................
از بابا سوال کردم : مدرسه ام چی میشه؟ ، فرمون ماشین رو سفت تر فشرد و گفت: به دوستم ( پدر جونگ کوک) گفتم که ثبت نامت کنه و از پس فردا میری .....، برقی از ذوق گرفتم و لبخندی زیر زدم .......به فرودگاه رسیدیم....و بعد تمامی کار ها سوار هواپیما شدیم........از اینکه نمیدونستم چه در انتظاره.........به خوابی رفتم........
شرط = ۵ لایک .......۵ کامنت ❤️🩹
پارت ۲
(ویو نیلسو)= تهیونگ اخمی غلیظ کرد و با انگشت شصتش قطرات اشک را برداشت....و گفت : خب دیگه گریه نداریما پاشو بریم چمدون هاتو بچینیم مورچه کوچولو زود....، اخمی کردم و با داد گفتم : تهیونگ...گاومیش..، بابا و مامان خنده ای کردن ...بعد که از خنده دل کندن مامان گفت : دختر فحش نده....حالا ته یه حرفی زد ، باشه ای گفتم ، بابا اخم کرد و یهو هینی بلند کشید که همه پریدیم......بعد با داد گفت :برین بخوابین که فردا با لگد بیدارشدن میکنم ، خنده ام گرفت ولی قورتش دادم که به خاک نرم ......با تهیونگ به اتاقم رفتیم ....هم وارد اتاق که شدیم ولو شد روی کاناپه ی صورتی رنگم 😐 و پاهای درازشو روش کشید.......این پسر مرض داره ها بچه ی پرو ....هوشی کشیدم که سرشو کج کرد و نگام کرد...بهش گفتم : این کاناپه است...ته دستمال کاغذی چرا اینقدر کرم میریزی؟ ، جوابی نداد و سر گنده شو برد توی گوشی...چشم غره ای نثارش کردمو به سمت کمد دیواری رفتم و درشو باز کردم که چمدون های ست کرم رنگم رو در بیارم که...قد کوچیکم مانعم شد .................
(ویو تهیونگ)= لم دادم توی گوشی و مشغول صحبت با جونگ کوک شدم تایپ کردم: پسر داریم مهاجرت میکنیم به سئول 😁 ، انگار روی صفحه س گوشی خوابیده بود پسرک دیوونه تایپ کرد : این که عالیه برای من و تو 😈 ، خاستم جوابشو بدم که زیر چشمی نگاهی به نیلسو کردم آخ این فسقلی دستش نمیرسید چمدون ها رو در بیاره ، بلند شدم رفتم از کمد درشون آوردم و اونم تشکری زیر لبی کرد...........بعد از بستن حدود ۲۰ چمدون و کلی کل کل کردن ....با هم به روی تخت رفتیم ...سرشو روی بازوم گذاشت....منم موهای از جنس ابریشمه اش رو نوازش کردم....چشمامون کم کم سنگین شد و خواب ۷ پادشاه ................
(ویو نیلسو )= با صدای مامان از خواب دل کندیم و آماده شدیم.........سر میز صبحونه صحبتی نکردیم........ساک و چمدون ها رو در ماشین گذاشتیم و با سمت فرودگاه راه افتادیم...................
از بابا سوال کردم : مدرسه ام چی میشه؟ ، فرمون ماشین رو سفت تر فشرد و گفت: به دوستم ( پدر جونگ کوک) گفتم که ثبت نامت کنه و از پس فردا میری .....، برقی از ذوق گرفتم و لبخندی زیر زدم .......به فرودگاه رسیدیم....و بعد تمامی کار ها سوار هواپیما شدیم........از اینکه نمیدونستم چه در انتظاره.........به خوابی رفتم........
شرط = ۵ لایک .......۵ کامنت ❤️🩹
- ۱۷.۲k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط