پارت سه....

پارت سه....

توی سئول کلی کار پاره وقت و کلی کارهای دیگه انجام دادم تا تونستم پول جمع کنم

من باید فراموشش میکردم ولی نمی تونستم اون منو از خونه ‌بیرون کرد ولی دوستش داشتم و تعقیبش کردم هرجایی که میرفت دیدمش با یه دختری قرار میزاره اون خوشگل بود
دیگه نتونستم و از سئول بیرون زدم به دگو امدم با اون پولا تونستم یه مغازه کرایه کنم

چند سال بعد.....

بعد از چند سال کار کردن بلاخره اون مغازه خریدم
تقریبا میشه گفت پول زیاد داشتم

ولی هنوز فراموشش نکردم و به یادش هستم دورا دور یه خبرایی ازش میگیرم
شنیدم ازدواج کرده
امیدوارم حداقل اون دختر تمام ش و برای ته ته بزاره
باید فراموشش کنم ولی مغازه ام طراحی هام کتاب هام اونها یه چیز دیگه میگن

میگن تو هنوز به یادش ی تو هنوز ازش طراحی میکنی کتاب‌های مورد علاقه اش و میخوانی تو اسم مغزه ات و اسم اون و گذاشتی.
هوف ولش کار خودم و میکنم وگرنه اگه بهش فکر کنم مطمئنم دیوانه میشم

چند دقیقه بعد....
وسله هارو دارم جابه جا میکنم چقد سنگینن هوف کمرم شکست
آخرین جعبه رو برداشم ولی یه دفعه ای لیز خوردم
یکی من و از پشت گرفت
وای خدا فرشته نجاتم ظاهر شد دستت طلا وگرنه با مخ میرفتم تو زمین

ادامه دارد.....

بنظرتون فرشته نجات کیه؟
بنظرتون ته ته هنوز به ات فکر میکنه ؟
هنوز دوستش داره؟
ازدواج کرده با یه دختر خوشگل😄؟

به قلمta_ta
دیدگاه ها (۶)

پارت چهار.....روم و برگردوندم با تهیونگ روبه رو شدم اون.. او...

پارت دو...بعد از چند ساعت تهیونگ و برا شام صدا زدم ولی((من ش...

این فیک چند پارتی هستشاز زبان ات:زندگی اونجوری که فکر میکردم...

part 6(پرش به ۹سال بعد)تهیونگ:هی کوک اون پرونده هارو راست ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط