(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
پارت = ۶
سرپ کتاب رو باز کرد صفحه های کتاب خاکی و قدیمی بود انگار سال ها کسی به این کتاب دست نزده بود
الیسا یکم رفت جلوتر و خم شد
الیسا: درباره چی نوشته
سرپ چند تا خط از کتاب رو خوند
سرپ :
« در طور تاریخ ، انسان هایی وجود داشتند که توانایی های فراتر از حد معمول داشتن .
برخی توانایی دیدن آنچه دیگران نمی ببینند
برخی توانایی تأثیر گذاشتن بر ذهن دیگران
برخی توانایی پنهان شدن در تاریکی
همگی سکوت کردن.
دنیز : اوکی این قطعا یه چیز ترسناک
لیا : شاید هم یه افسانه
چاعان : خوب آدامش رو بخون
سرپ چند صفحه رفت جلو که یک دفعه ابرو هاش رفت بالا
توانا : چی شده
سرپ بدون اینکه چیزی بگه کتاب رو گذاشت رو میز تا همه ببینند
که بالای صفحه نوشته بود:
« گروه چهار نفره، اغلب آغاز بیداری قدرت ها هستن»
دنیز : صبر کن ، چهار نفره؟
الیسا سریع شروع کرد به شمردن
الیسا : توانا ، یاعیز ، سرپ ، من
لیا با خنده عصبی گفت
لیا : نبابا ، این الکیه
اما توانا حس کرد که قلبش داره تند میزنم
یاعیز : بقیه صفحه هارو بخون
سرپ :
« در بسیاری از روایت ها ، بیداری با حضور چهار نفر آغاز می شود ، اما همیشه یک نفر به سایه نزدیک تر هست»
توانا : یعنی چی ؟
سرپ کتاب رو بست
سرپ : یعنی احتمالا یه افسانه قدیمیه که مردم ساختن
ولی نگاه سرپ اینو نمی گفت
در همون لحظه چراغ های کتاب خوبه شروع کرد به چشمک زدن و نور برای یک ثانیه خاموش و روشن شد
دنیز : لطفاً بگین فقط برق مشکل داشت
چاعان : آره احتمالا.
اما توانا متوجه شد یاعیز به اطراف نگاه می کنه و انگار داره دنبال یه می گرده
توانا : چیزی شده
یاعیز : توهم حسش می کنی
توانا : چیو؟
یاعیز جواب نداد
سرپ : جالبه ، کتاب میگه بعضی وقت ها قدرت ها وقتی بیدار می شن که خطر نزدیک باشه
الیسا خندید تا فضا رو عوض کنه
الیسا : خوب امیدوارم خطرش اندازه ارائه کلاسیمون نباشه
توانا هنوز داشت به کتاب نگاه می کرد و حس سنگینی داشت
« وقتی چهار نفر کنار هم قرار می گیرند تازگی هم خود را پیدا می کند»
توانا قلبش تند تر می زد و نفسش سنگین تر میشد
الیسا که نزدیکش وایساده بود
الیسا : این از کجا اومد
لیا هم یکم اومد جلو و وقتی جمله رو خوند ناخودآگاه دست الیسا رو گرفت
لیا : این اصلا خنده دار نیست ( با صدای لرزون)
چاعان : هی هی ، اروم باشین ! احتمالا یه صفحه از یه داستانه
دنیز : آره دقیقا ، کتاب قدیمی در از متن های دراماتیک
ولی الیسا هنوز نگران بود
الیسا : ولی چرا دقیقا کناره همون کتاب افتاده بود؟
لیا : و دوباره گفت چهار نفر
دنیز: چون نویسنده ها عاشق عدد چهار هستن مثلا چهار عنصر ، چهار قهرمان ........
چاعان : دقیقا الان هم چهار دانش آموز بدبخت که گیر یه تحقیق افتادن
اما توانا به حرفهای اونا گوش نمی داد
قلبش می تند میزد و نفسش کوتاه تر
الیسا : توانا؟
لیا : توانا حالت خوبه ؟
توانا : من.... خوبم .... فقط یه کم...
توانا سرش گیج رفت و خواست بیوفته
یاعیز سریع از سر جاش بلند شد و توانا گرفت
سرپ هم سریع اومد سمت توانا
یاعیز به صورت توانا نگاه کرد و دید که رنگش پریده
توانا چند تا نفس عمیق کشید و...........
ادامه دارد..........
امیدوارم که خوشتون بیاد عشقامممم حمایت یادتون نره ✨🌕☺️🦋🌈🤍💓
پارت = ۶
سرپ کتاب رو باز کرد صفحه های کتاب خاکی و قدیمی بود انگار سال ها کسی به این کتاب دست نزده بود
الیسا یکم رفت جلوتر و خم شد
الیسا: درباره چی نوشته
سرپ چند تا خط از کتاب رو خوند
سرپ :
« در طور تاریخ ، انسان هایی وجود داشتند که توانایی های فراتر از حد معمول داشتن .
برخی توانایی دیدن آنچه دیگران نمی ببینند
برخی توانایی تأثیر گذاشتن بر ذهن دیگران
برخی توانایی پنهان شدن در تاریکی
همگی سکوت کردن.
دنیز : اوکی این قطعا یه چیز ترسناک
لیا : شاید هم یه افسانه
چاعان : خوب آدامش رو بخون
سرپ چند صفحه رفت جلو که یک دفعه ابرو هاش رفت بالا
توانا : چی شده
سرپ بدون اینکه چیزی بگه کتاب رو گذاشت رو میز تا همه ببینند
که بالای صفحه نوشته بود:
« گروه چهار نفره، اغلب آغاز بیداری قدرت ها هستن»
دنیز : صبر کن ، چهار نفره؟
الیسا سریع شروع کرد به شمردن
الیسا : توانا ، یاعیز ، سرپ ، من
لیا با خنده عصبی گفت
لیا : نبابا ، این الکیه
اما توانا حس کرد که قلبش داره تند میزنم
یاعیز : بقیه صفحه هارو بخون
سرپ :
« در بسیاری از روایت ها ، بیداری با حضور چهار نفر آغاز می شود ، اما همیشه یک نفر به سایه نزدیک تر هست»
توانا : یعنی چی ؟
سرپ کتاب رو بست
سرپ : یعنی احتمالا یه افسانه قدیمیه که مردم ساختن
ولی نگاه سرپ اینو نمی گفت
در همون لحظه چراغ های کتاب خوبه شروع کرد به چشمک زدن و نور برای یک ثانیه خاموش و روشن شد
دنیز : لطفاً بگین فقط برق مشکل داشت
چاعان : آره احتمالا.
اما توانا متوجه شد یاعیز به اطراف نگاه می کنه و انگار داره دنبال یه می گرده
توانا : چیزی شده
یاعیز : توهم حسش می کنی
توانا : چیو؟
یاعیز جواب نداد
سرپ : جالبه ، کتاب میگه بعضی وقت ها قدرت ها وقتی بیدار می شن که خطر نزدیک باشه
الیسا خندید تا فضا رو عوض کنه
الیسا : خوب امیدوارم خطرش اندازه ارائه کلاسیمون نباشه
توانا هنوز داشت به کتاب نگاه می کرد و حس سنگینی داشت
« وقتی چهار نفر کنار هم قرار می گیرند تازگی هم خود را پیدا می کند»
توانا قلبش تند تر می زد و نفسش سنگین تر میشد
الیسا که نزدیکش وایساده بود
الیسا : این از کجا اومد
لیا هم یکم اومد جلو و وقتی جمله رو خوند ناخودآگاه دست الیسا رو گرفت
لیا : این اصلا خنده دار نیست ( با صدای لرزون)
چاعان : هی هی ، اروم باشین ! احتمالا یه صفحه از یه داستانه
دنیز : آره دقیقا ، کتاب قدیمی در از متن های دراماتیک
ولی الیسا هنوز نگران بود
الیسا : ولی چرا دقیقا کناره همون کتاب افتاده بود؟
لیا : و دوباره گفت چهار نفر
دنیز: چون نویسنده ها عاشق عدد چهار هستن مثلا چهار عنصر ، چهار قهرمان ........
چاعان : دقیقا الان هم چهار دانش آموز بدبخت که گیر یه تحقیق افتادن
اما توانا به حرفهای اونا گوش نمی داد
قلبش می تند میزد و نفسش کوتاه تر
الیسا : توانا؟
لیا : توانا حالت خوبه ؟
توانا : من.... خوبم .... فقط یه کم...
توانا سرش گیج رفت و خواست بیوفته
یاعیز سریع از سر جاش بلند شد و توانا گرفت
سرپ هم سریع اومد سمت توانا
یاعیز به صورت توانا نگاه کرد و دید که رنگش پریده
توانا چند تا نفس عمیق کشید و...........
ادامه دارد..........
امیدوارم که خوشتون بیاد عشقامممم حمایت یادتون نره ✨🌕☺️🦋🌈🤍💓
- ۳۷۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط