در این هیاهوی خلق

در این هیاهوی خلق
که پُتک بر آرامش ات میزند
دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی
دست خودم را بگیرم
برویم صحبت کنان
تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی
نفرین به اجتماع
که نمی گذارد صدا به صدا برسد


#عاشقانه
دیدگاه ها (۱)

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر،بر ...

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم حس خوبیست که من این همه بی ...

شیشه ی پنجره را باران شست.از دل من اما ٬چه کسی نقش تو را خوا...

ای یادگار روزهای زرد پائیز،مهم نیست!!!اکنون دلـــت برای کســ...

برده عمارت جئون

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۶ صبح هنوز کامل روشن نشده بود.کاروان م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط