☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡27
___________
*ویو هاری*
*اروم به طرف وسایل های به هم ریخته رفتم و مشغول جابه جا کردن کتاب و کاغذ های اصافی روی میز بودم...این کار برام خیلی لذت بخش بود چون از بچگی بوی کتاب و فضای کتابخونه رو دوست داشتم و برای یه شغل تابستونی موقت برام بهترین گزینه بود...من بعد از فارغ التحصیلیم از دانشگاه رشته پزشکی چون جو قبول شده بودم و تو طول سال توی دانشگاه بودم و تابستون ها توی بیمارستان های مختلف کار میکردم ولی خب به هر حال امسال قرار بود واقعا فارغ التحصیل بشم و توی یه بیمارستان واقعی ثابت انترن بشم ولی یجورایی هنوز بیمارستان خوبی پیدا نکرده بودم که آینده دار هم باشه....اکثرا درمانگاه های کوچیک و شبانه روزی و توی چون جو بودن و تقریبا بیشتر حال و هوای سنتی داشت..
وقتی خم شده بودم که ظرف های کوچیک شیشه ای جوهر رو توی طبقات پایین بزارم در با صدای کمی گوش خراشی دوباره باز شد..*
+اوه سلام_اخ(وقتی داشت بلند میشد آروم سرش خورد به گوشه میز ولی با لبخند همچنان بلند شد و با حوصله موهاشو پشت گوشش داد)..
*وقتی بلند شدم با یوآن مواجه شدم که با اون نگاه نافذ و همیشگیاش، تکیه داده بود به چهارچوب در و دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرده بود. انگار داشت صحنهی دستپاچه شدن من رو تماشا میکرد.*
€: «آرومتر، دکترِ آینده! اگر همین اولِ راه سرت رو توی این کتابخونه بشکنی، دیگه تو بیمارستان کسی بهت اعتماد نمیکنه.»
*با خندهی کوتاهی که سعی کردم خیلی بلند نباشه، دستمو روی قسمتی از پیشونیم که به میز خورده بود کشیدم.*
+ «اوه، سلام یوآن. اینقدر غرقِ نظم دادن به این قفسهها شدم که نفهمیدم کی اومدی. این میز واقعاً جای بدیه، همیشه باید یه برخوردی باهاش داشته باشم!»
*یوآن چند قدم اومد داخل و نگاهی به قفسههایی که مرتب کرده بودم انداخت. فضای سنگین و جدیاش حالا یه جورایی نرمتر به نظر میرسید.*
€: «هنوزم داری دنبال جای مناسب برای کارآموزی میگردی؟ فکر کنم از آخرین باری که حرف زدیم، لیست اون درمانگاههای کوچیک که گفتی، پرتر هم شده باشه، نه؟»
*آهی کشیدم و یه کتاب قطور رو سر جاش گذاشتم.*
+ «دقیقاً! کلافهام کرده. یا سطحشون خیلی پایینه، یا اونقدر از خونه دورن که تا برسم، نصف انرژیم تموم شده. دلم میخواد جایی باشم که واقعاً بتونم یاد بگیرم و کیسهای درمانی چالشبرانگیز ببینم، نه اینکه فقط نسخههای سرماخوردگی بپیچم.»
*یوآن یهو صاف ایستاد. لبخند محوی گوشهی لبش نشست که همیشه قبل از گفتن چیزای مهم ظاهر میشد.*
€: «خب... شاید بتونم کمکت کنم. یه بیمارستان هست که این روزا دارن تیم انترنهاشون رو برای دپارتمان تخصصی بازسازی میکنن. اسمش "بیمارستان گیونگ چئون پاراگون" هست؛ همونجا که تجهیزاتش از کل شهر مدرنتره و زیر نظر بهترین اساتید پزشکیِ.»
*چشمام گرد شد. بیمارستان گیونگ چئون؟ همون جایی که آرزوی هر دانشجوی پزشکی بود؟*
+ «داری شوخی میکنی؟ اونا که اصلاً انترنِ تازهکار نمیگیرن، مگر اینکه رتبهی اول کل دانشکده باشی!»
€: «همیشه یه استثنا وجود داره، هاری.یکی از انترن های اونجا همکلاسی دبیرستان و دوست قدیمی منه و اتفاقاً دیشب داشت از کمبود نیروی جوون و باانگیزه گله میکرد که چطور مدیر بیمارستان در به در از خارج کشور و خود کره انترن قبول میکنه. اگر بخوای، میتونم بهش بگم رزومهات رو بررسی کنن نظرت چیه؟»
نویسنده:یوکو✨️
P♡27
___________
*ویو هاری*
*اروم به طرف وسایل های به هم ریخته رفتم و مشغول جابه جا کردن کتاب و کاغذ های اصافی روی میز بودم...این کار برام خیلی لذت بخش بود چون از بچگی بوی کتاب و فضای کتابخونه رو دوست داشتم و برای یه شغل تابستونی موقت برام بهترین گزینه بود...من بعد از فارغ التحصیلیم از دانشگاه رشته پزشکی چون جو قبول شده بودم و تو طول سال توی دانشگاه بودم و تابستون ها توی بیمارستان های مختلف کار میکردم ولی خب به هر حال امسال قرار بود واقعا فارغ التحصیل بشم و توی یه بیمارستان واقعی ثابت انترن بشم ولی یجورایی هنوز بیمارستان خوبی پیدا نکرده بودم که آینده دار هم باشه....اکثرا درمانگاه های کوچیک و شبانه روزی و توی چون جو بودن و تقریبا بیشتر حال و هوای سنتی داشت..
وقتی خم شده بودم که ظرف های کوچیک شیشه ای جوهر رو توی طبقات پایین بزارم در با صدای کمی گوش خراشی دوباره باز شد..*
+اوه سلام_اخ(وقتی داشت بلند میشد آروم سرش خورد به گوشه میز ولی با لبخند همچنان بلند شد و با حوصله موهاشو پشت گوشش داد)..
*وقتی بلند شدم با یوآن مواجه شدم که با اون نگاه نافذ و همیشگیاش، تکیه داده بود به چهارچوب در و دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرده بود. انگار داشت صحنهی دستپاچه شدن من رو تماشا میکرد.*
€: «آرومتر، دکترِ آینده! اگر همین اولِ راه سرت رو توی این کتابخونه بشکنی، دیگه تو بیمارستان کسی بهت اعتماد نمیکنه.»
*با خندهی کوتاهی که سعی کردم خیلی بلند نباشه، دستمو روی قسمتی از پیشونیم که به میز خورده بود کشیدم.*
+ «اوه، سلام یوآن. اینقدر غرقِ نظم دادن به این قفسهها شدم که نفهمیدم کی اومدی. این میز واقعاً جای بدیه، همیشه باید یه برخوردی باهاش داشته باشم!»
*یوآن چند قدم اومد داخل و نگاهی به قفسههایی که مرتب کرده بودم انداخت. فضای سنگین و جدیاش حالا یه جورایی نرمتر به نظر میرسید.*
€: «هنوزم داری دنبال جای مناسب برای کارآموزی میگردی؟ فکر کنم از آخرین باری که حرف زدیم، لیست اون درمانگاههای کوچیک که گفتی، پرتر هم شده باشه، نه؟»
*آهی کشیدم و یه کتاب قطور رو سر جاش گذاشتم.*
+ «دقیقاً! کلافهام کرده. یا سطحشون خیلی پایینه، یا اونقدر از خونه دورن که تا برسم، نصف انرژیم تموم شده. دلم میخواد جایی باشم که واقعاً بتونم یاد بگیرم و کیسهای درمانی چالشبرانگیز ببینم، نه اینکه فقط نسخههای سرماخوردگی بپیچم.»
*یوآن یهو صاف ایستاد. لبخند محوی گوشهی لبش نشست که همیشه قبل از گفتن چیزای مهم ظاهر میشد.*
€: «خب... شاید بتونم کمکت کنم. یه بیمارستان هست که این روزا دارن تیم انترنهاشون رو برای دپارتمان تخصصی بازسازی میکنن. اسمش "بیمارستان گیونگ چئون پاراگون" هست؛ همونجا که تجهیزاتش از کل شهر مدرنتره و زیر نظر بهترین اساتید پزشکیِ.»
*چشمام گرد شد. بیمارستان گیونگ چئون؟ همون جایی که آرزوی هر دانشجوی پزشکی بود؟*
+ «داری شوخی میکنی؟ اونا که اصلاً انترنِ تازهکار نمیگیرن، مگر اینکه رتبهی اول کل دانشکده باشی!»
€: «همیشه یه استثنا وجود داره، هاری.یکی از انترن های اونجا همکلاسی دبیرستان و دوست قدیمی منه و اتفاقاً دیشب داشت از کمبود نیروی جوون و باانگیزه گله میکرد که چطور مدیر بیمارستان در به در از خارج کشور و خود کره انترن قبول میکنه. اگر بخوای، میتونم بهش بگم رزومهات رو بررسی کنن نظرت چیه؟»
نویسنده:یوکو✨️
- ۱.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط