🗝 امید را از نجاری آموختم،

🗝 امید را از نجاری آموختم،
که مغازه اش سوخت،
ولی او با همان چوب های
سوخته مغازه ذغال فروشی باز کرد




─═हई╬🎀 💠 🎀 ╬ईह═─
دیدگاه ها (۴)

یک لحظه فکر کن فقط 😱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌─═हई╬🎀 💠 🎀 ╬ईह═...

من همین گوشه و کنارِ حوالی ات؛زیرِ گوشِ دوست نداشتن هایت؛سال...

یه زمانی میرفتی خواستگاری دخترا میگفتن نباید اهل دود باشی..ا...

خنده از لطفت حکایت می کندگریه از قهرت شکایت می کنداین دو پیغ...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۴ویو راوی مشتری تش...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۲۸ ویو راوی تقریبا ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط