بهاری بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد

بهاری بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد
نفس در سینه خشکش زد، دلم با او هوایی شد

نگاهش نور خورشیدی ، که چشمان مرا می زد
نشستم بر سر راهش ، هوس با او خدایی شد

به جعد گیسوان او ، دلم صدبار می لرزید
به دستانش که لب دادم ، شروعی سینمایی شد

درون کافه ای خلوت ، به کام قهوه ای گیرا
نشستم رو به چشمانش ، نگاهش ماورایی شد .
.
ز رقص بیت هایی شاد ، به بزم شعر و بی خوابی
سرودم در دل وزنی که عشقش ناخدایی شد

خیابان ها خبر دارند ، چه بی اندازه خندیدیم
تمام لحظه های خوش به قلبم مومیایی شد

چو خصمی در دل امید به جان زندگی افتاد
مرا خط زد ز دنیایش ، دلش مرد جدایی شد...
دیدگاه ها (۴۴)

ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ...ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﯼ ﮐﻮﺭ !ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷ...

دَرد بُزرگے ـســــت براﮮ کسـﮯ که مُتوجه نــَبودَنتــ نے ـستـ...

ســـــاڪتم! چـون: یڪ بغض سنگے تـمام تـار هاے گـلویم را بہ ...

بی کرانه دریای احساسم رابه بغض ابر های زمستانی سپردمتا در په...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط