پارت هشتم پرنسسی از جنس ابر

پارت هشتم پرنسسی از جنس ابر


چشم‌های هوشینی ناگهان درخشید.

اول یک نورِ نقره‌ای کم‌رنگ، بعد نوری آبی‌فام، و بعد رشته‌هایی ظریف از نور مثل ستاره‌های ریز، دورِ پلک‌هایش حلقه زدند. اتاق ساکت شد.

آکو یک قدم عقب رفت.

آکو:

«…خب، این طبیعی نبود.»

می‌می، که تا آن لحظه خونسرد مانده بود، ناگهان جدی شد.

او به هوشینی نگاه کرد، بعد به آکیرا، بعد دوباره به هوشینی.

می‌می:

«هوشینی…؟»

نورِ چشمِ هوشینی بیشتر شد.

بادِ خفیفی در اتاق پیچید.

شمع‌ها لرزیدند.

پرده‌ها تکان خوردند.
ناگهان، برای یک ثانیه، همه‌چیز در اتاق محو شد…

جز یک تصویر.

یک شیطان.

نه از آن دیوهای ترسناکِ ساده، بلکه موجودی بلندبالا، با شاخ‌هایی تیره و چشمانی که مثل دو شعله‌ی سرخ در تاریکی می‌سوختند. تصویرش فقط یک لحظه جلوی چشم می‌می و آکو آمد، اما همان یک لحظه کافی بود که هر دو ساکت شوند.

آکو با صدایی که دیگر شوخی در آن نبود، آهسته گفت:

آکو:

«خواهر… تو هم دیدیش؟»

می‌می، بدون اینکه چشم از هوشینی بردارد، آرام پاسخ داد:

می‌می:

«آره…»

هوشینی در آغوش می‌می تکان کوچکی خورد و نوری نرم از بین انگشتان کوچکش بیرون زد. انگار داشت با چیزی درونِ خودش حرف می‌زد. یا شاید… با همان تصویری که دیده شده بود.
هوشینی در آغوش می‌می تکان کوچکی خورد و نوری نرم از بین انگشتان کوچکش بیرون زد. انگار داشت با چیزی درونِ خودش حرف می‌زد. یا شاید… با همان تصویری که دیده شده بود.

آکیرا هم که تا آن لحظه خواب بود، یک‌دفعه پلک زد و زمزمه‌ای نامفهوم کرد:

آکیرا:

«…آ…بو…»

می‌می چهره‌اش رنگ باخت.
چون می‌دانست اگه بفهمن بچه هاش نیمه شیطان بچه هاشو می کشن
دیدگاه ها (۰)

پارت نهم پرنسسی از جنس ابر اتاقِ می‌می با آن ذره‌های درخشان ...

پارت دهم شاهزاده ای جنس ابر وقتی همه فکر می کردن این فقط حمل...

پارت هفتم پرنسسی از جنس ابر می می با خودش رو به آکیرا و هوشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط