p3
صدای بسته شدن درِ سنگین رستوران “لومیر” مثل طنین یک حکم مرگ بود. مینهو حتی به محافظانش که با تعجب و سردرگمی به او خیره شده بودند، نگاه نکرد. او در حالی که گوشی را هنوز محکم در دست داشت و صدای نفسنفس زدنهای لرزان خواهرش از آن طرف خط، روحش را میخراشید، به سمت در میدوید.او با گامهایی بلند و پر از اضطراب، از پلههای ورودی پایین آمد. رانندهی شخصی او، که از دور با دیدن چهرهی تغییریافتهی رئیس، متوجه فاجعه شده بود، درِ عقب ماشین مشکی و ضدگلوله را باز کرد. مینهو بدون اینکه حتی در ماشین بنشیند، با صدایی که از شدت خشم و نگرانی میلرزید، فریاد زد «باتموم سرعتت! تا خونه… فقط تا خونه! اگه یک ثانیه هم معطل کنی، خودت رو از کار برمیداری، فهمیدی؟!»راننده، بدون اینکه جرأت کند حرفی بزند، با چشمانی گشاد شده، دنده را درگیر کرد و ماشین با صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت خشک سئول کشید. مینهو در حالی که سرش را بین دستانش گرفته بود، زیر لب زمزمه میکرد: «خواهش میکنم… پرنسسم، تحمل کن… دارم میآم…»وقتی ماشین با صدای ترمز شدیدی جلوی درِ عمارت ایستاد، مینهو حتی اجازه نداد خدمتکارها کمکش کنند. او با قدمهایی که سنگریزهها را جابهجا میکردند، از میان راهروهای وسیع و لوکس گذشت. خدمتکارها با دیدن چهرهی خشمگین و در عین حال پریشان او، در دو صف ایستادند و سرشان را پایین انداختند.مینهو مستقیم به سمت اتاق یونا رفت. او در را بدون صدا اما با شدت باز کرد.اتاق نیمهتاریک بود. بوی ملایم و آشنای موهای یونا در فضا پیچیده بود، اما این بو با بوی ترسی که در اتاق بود، در هم آمیخته بود. یونا روی تخت نشسته بود، موهای مشکی بلندش که تا روی کمرش میریخت، مثل تارهای عنکبوت دور بدنش پیچیده شده بود. صورتش مثل کاغذ سفید شده بود و لرزش شانههای کوچکشان، نشان از یک حملهی عصبی شدید داشت.مینهو بدون هیچ کلمهای، روی تخت نشست و یونا را در آغوش کشید. او یونا را آنقدر محکم در بغل گرفت که انگار میخواست تمام آن لرزشها را به خودش منتقل کند «پرنسس کوچولو… من اینجام. لینو اینجاست … فقط به من نگاه کن.»یونا با چشمانی که از اشک و ترس، تار شده بود، به مینهو خیره شد. صدایش به سختی شنیده میشد: «لینو… اونا…بابا… مامان… همهجا تاریکه…»مینهو با مهربانی بیحد و مرزی که فقط برای یونا داشت، موهای بلند و مشکی او را نوازش کرد و آنها را بو کشید؛ انگار میخواست با عطر موهایش، یونا را از آن کابوس بیرون بکشد.«هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. من اینجام. هیچ سایهای اجازه نداره به تو نزدیک بشه.»
- ۱.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط