شخصی نزد شیخی رفت تا از زبان‌ درازی و سرکوفت های زنش شکای

شخصی نزد شیخی رفت تا از زبان‌ درازی و سرکوفت های زنش شکایت کند و مشورتی بگیرد
شیخ گفت بابت هر کاری که زنت برایت انجام می‌دهد از او تعریف و تمجید کن
هنگام افطار زن سفره را پهن کرد. مرد با اولین لقمه‌ای که خورد شروع کرد از دستپخت زنش تعریف ‌کردن و گفت تا حالا چنین غذای لذیذی نخورده ام.
زن گفت: زهرمار بخوری، چندین سال برایت غذا پختم اما یکبار هم تعریف نکردی
حال که خواهرت برای اولین بار غذا برایمان فرستاده، تعریف و تمجید میکنی!😂
دیدگاه ها (۵)

روزی سربازی از جنگ برگشته که به وطن خودش می‌رفت وارد دهکده‌ا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخاله اش بود و قسمت هم نشد...

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

این یک داستان واقعی است.همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط