همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 113.

"ویو پارک دوین"

صبح یکشنبه...

از وقتی چشم‌هامو باز کرده بودم...

هر پنج دقیقه یک بار ساعت رو نگاه می‌کردم.

سوآ با خنده گفت:

_«دوین...»

_«ساعت با نگاه کردن تندتر نمی‌گذره.»

اخم کردم.

+«من که نگاه نمی‌کنم.»

ملیس خندید.

_«آره، فقط بیست و هفت بار نگاه کردی.»

+«شماها زیادی فضولین.»

سوآ و ملیس با هم خندیدن.

حدود ساعت یازده...

صدای باز شدن در خونه اومد.

تق...

قلبم بی‌اختیار تند زد.

بدون اینکه به خودم فرصت فکر کردن بدم، از روی مبل بلند شدم.

به سمت راهرو دویدم.

همون لحظه...

جونگ کوک با چمدونش وارد خونه شد.

کت مشکیش هنوز تنش بود.

موهاش کمی به هم ریخته بود.

به محض اینکه چشمش به من افتاد...

لبخند کوچیکی زد.

_«سلام، بچه.»

برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.

واقعاً برگشته بود...

بی‌اختیار یک قدم جلو رفتم.

بعد یهو ایستادم.

با خودم گفتم:

«نه نه... آروم باش دوین... نپر بغلش!»

سریع اخم مصنوعی کردم.

+«بالاخره جناب رئیس یادش افتاد خونه هم داره؟»

جونگ کوک خندید.

_«هنوز دو دقیقه نشده رسیدم.»

+«دیر کردی.»

_«پرواز تأخیر داشت.»

+«بهونه نیار.»

چمدونش رو کنار دیوار گذاشت.

_«دلم برای این اخلاق مزخرفت تنگ شده بود.»

لبام ناخودآگاه کش اومد.

ولی سریع جمعش کردم.

+«منم اصلاً دلم برات تنگ نشده بود.»

سوآ از آشپزخونه داد زد:

_«دروغگوووو!»

ملیس هم خندید.

_«همین دیروز داشت می‌گفت جات خالیه!»

چشم‌هام گرد شد.

+«ملیسسسس!»

جونگ کوک با تعجب نگام کرد.

یه لبخند شیطونی گوشه‌ی لبش نشست.

_«آها...»

_«پس جای من خالی بوده؟»

صورتم سرخ شد.

+«نه!»

+«منظورشون پروژه بود!»

_«حتماً.»

_«پروژه من اسمش کوکیه؟»

سوآ و ملیس از خنده دولا شده بودن.

من بالش روی مبل رو برداشتم و سمت ملیس پرت کردم.

+«خفه شو!»

جونگ کوک آروم خم شد و چمدونش رو برداشت.

از کنارم رد شد.

در حالی که می‌رفت سمت اتاقش، خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:

_«منم...»

_«جای تو برام خالی بود، بچه.»

برای چند لحظه همون‌جا خشک شدم.

وقتی برگشتم...

جونگ کوک وارد اتاقش شده بود.

در آروم بسته شد.

سوآ کنارم ایستاد.

_«خب؟»

ملیس با خنده به صورتم اشاره کرد.

_«یکی لطفاً به این بگه لپ‌هاش اندازه‌ی گوجه قرمز شده.»

دستم رو روی گونه‌هام گذاشتم.

واقعاً داغ بودن.

زیر لب غر زدم:

+«این جئون جونگ کوک...»

+«یه روز سکته‌م می‌ده...»

و پشت در اتاق...

جونگ کوک هم، در حالی که لبخند از روی صورتش محو نمی‌شد، چمدونش را زمین گذاشت و آرام با خودش گفت:

_«خونه... بدون این بچه، واقعاً خونه نبود.»
دیدگاه ها (۱۰)

همخونه اجباری... پارت 114."ویو جئون جونگ کوک"بعد از دوش گرفت...

همخونه اجباری... پارت 115."ویو پارک دوین"صبح دوشنبه...شرکت د...

https://wisgoon.com/jjeonshinaiفالوشه پرنسس؟

https://wisgoon.com/sugaaaaaaaفالوشه خاتون؟

همخونه اجباری... پارت 107."ویو پارک دوین"هنوز کنار پنجره ایس...

همخونه اجباری... پارت 94."ویو پارک دوین"بعد از اینکه از اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط