روزی بود و روزگاری....
روزی بود و روزگاری....
دختر کوچولویی بود با خانوادش خوشحال خندون چیزی کم نداشت هرچی هم کم داشت با وجود خانوادش بود که پر بود...
روزی این دختر کوچولوی هفت ساله ی ما وقتی که باباش شام خورد حاضر شد و رفت بیرون...
دختر کوچولو با داداش های کوچیکش بازی میکرد و فیلم میدید
یهو ساعت ۸ و نیم شب در خونه زده شد دایی های دختر کوچولو بودن از مامان دختر کوچولو مدارک باباش و میخواستن مامان دختر کوچولو با نگرانی پرسید چیشده؟ اتفاقی افتاده؟ بابای بچه ها چیزش شده؟؟
دایی ها سکوت کردن سکوت معنا دار..
دختر کوچولو نگران بود چون تجربه داست وقتی که بابا یه بار سکته کرده بود...
با بغض رفت پیش داییش و پرسید
دایی تو رو خدا بابام و نزار چیزیش بشه
دایی دختر کوچولو رو بغل کرد و موهاش و نوازش کرد و گفت چیزی نیست کوچولوی دایی
مامان دختر کوچولو آماده شد به دخترش گفت داخل خونه بمونید و بیرون نیاین تا دایی دیگتون بیاد ببره خونه ی مامان بزرگتون
مامان دخترکوچولو با دایی هاش رفتن بیمارستان....
ویو مامان
صدای گریه میومد مردی اومد و بهم تسلیت گفت همون موقع قلبم گرفت با دو خودم و رسوندم داخل تنها وجودم و تو کفن تو کیسه ای سبز رنگ دیدم اون اون صورت ماهش رفتم کنارش نشستم و داد زدم بیدار شو تو نباید منو بچه ها رو تنها بزاری من نمیتونم آقاییم بیدار شو من میدونم بیداری پاشو...
ویو دختر کوچولو
همونجا از نگرانی گریم گرفت داداش کوچولو هام بازی میکردن و نمینمیفهیدن چیشده با گریه رفتم تو اتاق باباییم نگاهم به نقاشی هایی که براش کشیده بودم خورو با گریه اونا رو برداشتم خودم بودم با مامان و بابام و داداشام دره کمد و باز کردم داخل یه پوشه یه عالمه از نقاشی های من بود با صدای بلند گریه کردم و بابام و صدا زدم لباس عطر دارش و توی دستم گرفتم و بغلش کردم..
باباییی
صدای در خورد
داییم با زن داییم وارد خونه شدن داداشام و بردن تو ماشین با گریه داییم و بغل کردم و گفتم
میخوام برم پیش بالام تو رو خدا منو ببرید
داییم گفت نه قربونت برم نمیشه بابات خوب میشه میاد باشه؟
با گریه گفتم نمیخوامم نمیخوامم
منو گذاشتن ماشین و رفتیم خونه ی مامان بزرگم مامان بزرگم دعا میخوند و گریه میکرد برامون تشک پهن کرد و بالشت و پتو گذاشت و گفت دورتون بگردم بیاین بخوابید داداشام خوابیدن اما من نه....
فیلم میدیدم دایی هام با زن دایی هام و بچه هاشون میومدن خاله هم اومد با پسرش که خیلی دوسش داشتم همه اومده بودن و من بودم که تعجب کرده بودم
صدای جیغ و گریه اومد...
ترسیده رفتم داخل حیاط مامانم بود داشت از حال میرفت و فقط گریه میکرد رفتم سمتش و بغلش کردم که هولم داد و با کمک دایی هام رفتن داخل من گریم گرفته بود رفتم داخل مامانم با گریه گفت بابات مرد بابات رفت
همونجا رفتم کنار مامانم نشستن و محکم بغلش کردم بغضم با جیغی که کشیدم شکست
نههه بابایی نرفته بابا نرفته حالا من موقع شب کیو بغل کنم واسه کی ناز بیام کی برام بستنی بخره کی ماچ و بوسم کنه واسه کی نقاشی کنم
میدونین دختر کوچولوی داستان ما بابایی بود و اونو از همه بیشتر دوست داشت
اونقدر جلو همه جیغ کشید و گریه کرد که جونی براش نمونده بود مامان دختر کوچولو رفت و خوابید بقیه هم رفتن
دختر کوچولو رو تابی که داخل حیاط بود و باباش براش درست کرده بود نشست و به ماه نگاه میکرد مامان بزرگش اومد و گفت عزیزم چرا نمیخوابی ؟ دختر کوچولو گفت منتظر بابامم مامان گفته فردا میریم پیشش
مامان بزرگ بی حرف با بغض داخل چشماش رفت خوابید دخترک ما خسته شد و اون هم خوابید
..................
نظرتون چیه؟
بعدی رو بزارم؟
دختر کوچولویی بود با خانوادش خوشحال خندون چیزی کم نداشت هرچی هم کم داشت با وجود خانوادش بود که پر بود...
روزی این دختر کوچولوی هفت ساله ی ما وقتی که باباش شام خورد حاضر شد و رفت بیرون...
دختر کوچولو با داداش های کوچیکش بازی میکرد و فیلم میدید
یهو ساعت ۸ و نیم شب در خونه زده شد دایی های دختر کوچولو بودن از مامان دختر کوچولو مدارک باباش و میخواستن مامان دختر کوچولو با نگرانی پرسید چیشده؟ اتفاقی افتاده؟ بابای بچه ها چیزش شده؟؟
دایی ها سکوت کردن سکوت معنا دار..
دختر کوچولو نگران بود چون تجربه داست وقتی که بابا یه بار سکته کرده بود...
با بغض رفت پیش داییش و پرسید
دایی تو رو خدا بابام و نزار چیزیش بشه
دایی دختر کوچولو رو بغل کرد و موهاش و نوازش کرد و گفت چیزی نیست کوچولوی دایی
مامان دختر کوچولو آماده شد به دخترش گفت داخل خونه بمونید و بیرون نیاین تا دایی دیگتون بیاد ببره خونه ی مامان بزرگتون
مامان دخترکوچولو با دایی هاش رفتن بیمارستان....
ویو مامان
صدای گریه میومد مردی اومد و بهم تسلیت گفت همون موقع قلبم گرفت با دو خودم و رسوندم داخل تنها وجودم و تو کفن تو کیسه ای سبز رنگ دیدم اون اون صورت ماهش رفتم کنارش نشستم و داد زدم بیدار شو تو نباید منو بچه ها رو تنها بزاری من نمیتونم آقاییم بیدار شو من میدونم بیداری پاشو...
ویو دختر کوچولو
همونجا از نگرانی گریم گرفت داداش کوچولو هام بازی میکردن و نمینمیفهیدن چیشده با گریه رفتم تو اتاق باباییم نگاهم به نقاشی هایی که براش کشیده بودم خورو با گریه اونا رو برداشتم خودم بودم با مامان و بابام و داداشام دره کمد و باز کردم داخل یه پوشه یه عالمه از نقاشی های من بود با صدای بلند گریه کردم و بابام و صدا زدم لباس عطر دارش و توی دستم گرفتم و بغلش کردم..
باباییی
صدای در خورد
داییم با زن داییم وارد خونه شدن داداشام و بردن تو ماشین با گریه داییم و بغل کردم و گفتم
میخوام برم پیش بالام تو رو خدا منو ببرید
داییم گفت نه قربونت برم نمیشه بابات خوب میشه میاد باشه؟
با گریه گفتم نمیخوامم نمیخوامم
منو گذاشتن ماشین و رفتیم خونه ی مامان بزرگم مامان بزرگم دعا میخوند و گریه میکرد برامون تشک پهن کرد و بالشت و پتو گذاشت و گفت دورتون بگردم بیاین بخوابید داداشام خوابیدن اما من نه....
فیلم میدیدم دایی هام با زن دایی هام و بچه هاشون میومدن خاله هم اومد با پسرش که خیلی دوسش داشتم همه اومده بودن و من بودم که تعجب کرده بودم
صدای جیغ و گریه اومد...
ترسیده رفتم داخل حیاط مامانم بود داشت از حال میرفت و فقط گریه میکرد رفتم سمتش و بغلش کردم که هولم داد و با کمک دایی هام رفتن داخل من گریم گرفته بود رفتم داخل مامانم با گریه گفت بابات مرد بابات رفت
همونجا رفتم کنار مامانم نشستن و محکم بغلش کردم بغضم با جیغی که کشیدم شکست
نههه بابایی نرفته بابا نرفته حالا من موقع شب کیو بغل کنم واسه کی ناز بیام کی برام بستنی بخره کی ماچ و بوسم کنه واسه کی نقاشی کنم
میدونین دختر کوچولوی داستان ما بابایی بود و اونو از همه بیشتر دوست داشت
اونقدر جلو همه جیغ کشید و گریه کرد که جونی براش نمونده بود مامان دختر کوچولو رفت و خوابید بقیه هم رفتن
دختر کوچولو رو تابی که داخل حیاط بود و باباش براش درست کرده بود نشست و به ماه نگاه میکرد مامان بزرگش اومد و گفت عزیزم چرا نمیخوابی ؟ دختر کوچولو گفت منتظر بابامم مامان گفته فردا میریم پیشش
مامان بزرگ بی حرف با بغض داخل چشماش رفت خوابید دخترک ما خسته شد و اون هم خوابید
..................
نظرتون چیه؟
بعدی رو بزارم؟
- ۵.۳k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط