ناگهان صدایی تیز مثل جیغ فلز در فضا پیچید
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
ناگهان صدایی تیز، مثل جیغ فلز، در فضا پیچید.
صندلی عقب رفت، لوسیا با چهرهای در هم رفته بلند شده بود، و سینه اش از استرس و شوک بالا و پایین میپرید.
نگاهش بین مادرش و جونگکوک میچرخید، چشمهایی پر از تعجب و ناباوری، انگار باورش نمیشد چه شنیده.
هیچچیز نگفت.
فقط راه افتاد.
با قدمهای تند، گنگ، و پر از اضطراب از پلهها بالا دوید.
به اتاقش که رسید، در اتاقش را با عجله بست، صدای قفل شدنش در سکوت خانه پیچید.
کمرش روی در لغزید، و روی زمین نشست، با دستان لرزان نفس گرفت.
نگاهش خیره به کفِ چوبی اتاق بود؛ نمیدانست چه حس دارد…
ترس؟ خشم؟ سردرگمی؟ همه در هم.
قلبش میکوبید، بیوقفه، بیرحم. انگار میخواست از سینه بیرون بزند.
افکار در سرش میچرخیدند، گره خورده، بیهیچ منطق، چطور ممکنه؟ چرا گفت دوستت دارم؟ اون… اون واقعا جدی بود؟ یا یه نقشهست؟
دستش را روی سینهاش گذاشت؛ نفسش به سختی بالا میآمد.
همهچیز مثل رؤیایی سنگین و بیپایان بود. که هم از این رویا متنفر بود، هم گیج شده.
.
.
پایین، در سکوتی متراکم، مادرش چشمانش را از پلهها برداشت و به جای خالی دخترش خیره ماند؛ بعد نگاهش آرام برگشت به جونگکوک. جدی بود، حتی بیشتر از قبل، روبه پسر گفت:
— وقتی عکس شما دو تا رو دیدم، خیلی عصبانی شدم. پدرش هم همینطور…
اما حالا که اینجاییم، میخوام یه چیز بگم.
چند لحظه سکوت کرد؛ نگاهش در چشمان جونگکوک فرو رفت، پر از هشدار و سنجش:
— خوشحالی دخترم برای من مهمترین چیزه.
اگه قصد داری ناراحتش کنی… توصیه میکنم ازش فاصله بگیری!
چند ثانیه نگاهها در هم قفل شد. سکوتی خفه تر دورشان پیچید.
جونگکوک کمی سرش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید، بعد آرام و محکم گفت:
— من هیچ قصدی برای ناراحت کردنش ندارم، خانم.
اما اگه بخواین ازش دور بمونم، باید بدونین… اون دیگه خودش بخشی از زندگیم شده.
صدایش مطمئن، اما تهش لرز داشت؛ لرزی از احساس، نه ترس.
کلماتش، بدونه اینکه بدونه چرا گفتش، از دهانش بیرون میخرید، شاید باید باهاش کنار میومد. و قبولش میکرد که واقعا بازیِ احمقانهاش شکست خورده، و حالا عاشقِ دخترک شده!
زن لحظهای نگاهش کرد، بهم ریخته در سکوت.
و تنها چیزی که گفت، با صدایی آرام و سنگین بود:
— امیدوارم حرفت فقط جمله نباشه، جونگکوک.
سکوت دوباره خانه را بلعید.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
ناگهان صدایی تیز، مثل جیغ فلز، در فضا پیچید.
صندلی عقب رفت، لوسیا با چهرهای در هم رفته بلند شده بود، و سینه اش از استرس و شوک بالا و پایین میپرید.
نگاهش بین مادرش و جونگکوک میچرخید، چشمهایی پر از تعجب و ناباوری، انگار باورش نمیشد چه شنیده.
هیچچیز نگفت.
فقط راه افتاد.
با قدمهای تند، گنگ، و پر از اضطراب از پلهها بالا دوید.
به اتاقش که رسید، در اتاقش را با عجله بست، صدای قفل شدنش در سکوت خانه پیچید.
کمرش روی در لغزید، و روی زمین نشست، با دستان لرزان نفس گرفت.
نگاهش خیره به کفِ چوبی اتاق بود؛ نمیدانست چه حس دارد…
ترس؟ خشم؟ سردرگمی؟ همه در هم.
قلبش میکوبید، بیوقفه، بیرحم. انگار میخواست از سینه بیرون بزند.
افکار در سرش میچرخیدند، گره خورده، بیهیچ منطق، چطور ممکنه؟ چرا گفت دوستت دارم؟ اون… اون واقعا جدی بود؟ یا یه نقشهست؟
دستش را روی سینهاش گذاشت؛ نفسش به سختی بالا میآمد.
همهچیز مثل رؤیایی سنگین و بیپایان بود. که هم از این رویا متنفر بود، هم گیج شده.
.
.
پایین، در سکوتی متراکم، مادرش چشمانش را از پلهها برداشت و به جای خالی دخترش خیره ماند؛ بعد نگاهش آرام برگشت به جونگکوک. جدی بود، حتی بیشتر از قبل، روبه پسر گفت:
— وقتی عکس شما دو تا رو دیدم، خیلی عصبانی شدم. پدرش هم همینطور…
اما حالا که اینجاییم، میخوام یه چیز بگم.
چند لحظه سکوت کرد؛ نگاهش در چشمان جونگکوک فرو رفت، پر از هشدار و سنجش:
— خوشحالی دخترم برای من مهمترین چیزه.
اگه قصد داری ناراحتش کنی… توصیه میکنم ازش فاصله بگیری!
چند ثانیه نگاهها در هم قفل شد. سکوتی خفه تر دورشان پیچید.
جونگکوک کمی سرش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید، بعد آرام و محکم گفت:
— من هیچ قصدی برای ناراحت کردنش ندارم، خانم.
اما اگه بخواین ازش دور بمونم، باید بدونین… اون دیگه خودش بخشی از زندگیم شده.
صدایش مطمئن، اما تهش لرز داشت؛ لرزی از احساس، نه ترس.
کلماتش، بدونه اینکه بدونه چرا گفتش، از دهانش بیرون میخرید، شاید باید باهاش کنار میومد. و قبولش میکرد که واقعا بازیِ احمقانهاش شکست خورده، و حالا عاشقِ دخترک شده!
زن لحظهای نگاهش کرد، بهم ریخته در سکوت.
و تنها چیزی که گفت، با صدایی آرام و سنگین بود:
— امیدوارم حرفت فقط جمله نباشه، جونگکوک.
سکوت دوباره خانه را بلعید.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۶.۰k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط