پارت

پارت ۲۰


میناتو سنسه توی راه حسابی انها را نصیحت کرد که نباید تا وقتی او برنگشته جایی میرفتند، بعد هم برای درمان زخم هایشان ان ها را برد بیمارستان.
"خب، مدارک پزشکیتون اینجاس. اون پسر اوچیهاعه زیادی خون از دست داده بود، توی اتاق بهش سرم وصله. اون یکی مو سفیده هم کنارشه، زخماشو باند پیچی کردیم."
پرستار گفت، میناتو سنسه کاغذ ها را گرفت و بعد از بررسی کردن تشکر کرد. نگاهش را داد به پرستار.
"رین چطوره، همون دختره."
¿:"حالش خوبه، فقط بیهوشه. توی اتاق بغلی خوابیده."
M:"دستتون درد نکنه، من فردا میام سر میزنم بهشون."
میناتو گفت قبل از اینکه از بیمارستان خارج شود.

"پیس پیس."
اوبیتو سعی کرد توجه کاکاشی را جلب کند، جا به جا شد و با دستی که به ان سرم وصل نبود به کاکاشی سقلمه زد. کاکاشی پشت به اوبیتو روی تخت کناری دراز کشیده بود.
"چته باز؟ بذار کپه مرگمو بذارم بعد صد سال."
O:"بیا حرف بزنیم، من خوابم نمیاد."
کاکاشی با حرص هوف کرد.
K:"بگیر بکپ، حرفت چیه نصفه شبی؟"
ولی صدایی از اوبیتو نیامد. کاکاشی کمی سرش را چرخاند تا ببیند اوبیتو دارد چیکار میکند که همان موقع صدای جیر جیر تخت بلند شد. اوبیتو داشت تخت خودش را هل میداد تا ان را بچسباند به مال کاکاشی.
"نکن همه خوابیدن اوبیتو، چیکار داری میکنی؟"
اوبیتو بعد از اینکه کامل تخت ها را چسباند به هم پرید روی ان و لولید نزدیک کاکاشی.
"میخوام داستان ترسناک بگم."
ذوق و شوق از صدایش میچکید و چشم های تیره اش طوری برق میزدند که مشخص بود خیلی مشتاق است. کاکاشی با خونسرد ترین قیافه ممکن چند لحظه زل زد بهش قبل از اینکه روی پهلویش طرف او بخوابد.
"بعدش میگیری میخوابی ایشالا؟"
اوبیتو تندی سر تکان داد، کاکاشی اه کشید.
"باشه بگو."
O:"یه روز دوتا دوست خیلی عادی توی بیمارستان خوابیده بودن، ما نیستیما، فکر نکنی خودمونو میگم."
K:"باشه باشه بقیشو بگو."
O:"بعد هر دوتاشون تصمیم گرفتن بخوابن، ولی نمیدونستن روح خبیث بیمارستان داره تو اتاقا میلوله."
اوبیتو از قصد صدایش را ترسناک کرد، ملحفه ی سفید را کشید روی صورتش و شارینگان هایش را فعال کرد. باعث شد قیافه اش شبیه یک روح با دوتا چشم قرمز بنظر برسد. کاکاشی چند لحظه زل زد به قیافه ملحفه پیچ اوبیتو، قبل از اینکه خنده اش بگیرد. هر چند سعی کرد پنهانش کند که اوبیتو نفهمد او را خندانده.
"چقد مزخرف. فقط اینو داری میگی که من نخوابم."
اوبیتو پوزخندی تحویل داد و از زیر ملحفه بیرون امد.
"پس از روح نمیترسی."
K:"کی اخه از روح میترسه؟ وجود نداره اون اصن."
O:"از قاتلا هم نمیترسی، ها؟"
K:"اینو دیگه واسه چی میپرسی؟"
O:"چون الان یکی از اونا کنارت قراره بخوابه."
اوبیتو باز سعی کرد صدایش را ترسناک جلوه دهد. کاکاشی ساکت ماند، بعد دستش را بالا اورد و زد تو سر اوبیتو.
"تو قاتل نیستی. اگرم باشی، پخمه ترین قاتلی هستی که به عمرم دیدم."
اوبیتو پوزخند زد، سعی کرد گرمایی که با این حرف توی سینه اش پخش شد را با بازیگوشی پنهان کند.
"پس این ینی متنفر نیستی دیگه ازم."
کاکاشی فکر کرد. اتفاقات اخیر، باعث شده بود دیدش نسبت به اوبیتو تغییر کند. حالا دیگر فقط اوبیتوی ازاردهنده نبود، کسی بود که...یجورایی برای کاکاشی مهم شده بود.
"نه، متنفر نیستم. ولی هنوزم فکر میکنم خنگی."
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۱کاکاشی نصف شب، نیمه هوشیار، از شدت گرما چشم هایش را ب...

اگه واقعا دزده چرا انقد پیشی عه باهاش خوب بود؟ نباید بپره به...

میوناتو

پارت ۱۹میناتو سنسه و اوبیتو کمک کردند تا دست و پای رین و کاک...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط