گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.7
عاقد ادامه داد
-پس من شمارو زن و شوهر اعلام میکنم مبارک باشه.
حرف عاقد که تموم شد خانم بزرگ گفت
-خیلی ممنون خدمتکار تا بیرون راهنماییتون میکنه
صدای قدم برداشتن اومد که فهمیدم عاقد رفته که یهو گودی کنارم روی مبل بالا اومد و صدای قدم های محکم ارباب دوباره توی سالن پیچید که خانم بزرگ گفت
-کجا میری پسرم؟
+میرم اتاق مطالعم کار دارم
-باشه پسرم من عروستو اماده میکنم دیر نکنی
چیزی نگفت و رفت اونموقع بود که جرئت کردم چادرو از روی سرم کنار بزنم و نفس بکشم که خانم بزرگ رو کرد به من و گفت
-بلند شو خدمتکار اتاقو بهت نشون میده میری داخل هرکار خدمتکار بهت گفت انجام میدی
چشمی گفتم و و پشت خدمتکار راه افتادم از راه پله بالا رفتیم که به یک راهرو با شش تا اتاق که سه تاش سمت راست بودو سه تاش سمت چپ روبرو شدیم.
ولی چیزی که بین همه درهای چوبی سفید تو چشم میخورد در انتهای راهرو بود که مشکی و مخملی بود مثل دهانی بزرگ بود که میخواست ببلعتم و خدمتکار داشت سمت همون در قدم بر میداشت به در که رسید بازش کرد عقب رفت تا من وارد شم.
وارد که شدم با اتاقی با تم کامل مشکی مواجه شدم اتاق توی تاریکی فرو رفته بود دلم گرفت یعنی من باید توی این اتاق تاریک میموندم با صدای خدمتکار از فکر دراومدم
-خانم باید برید حموم و برای شب اماده شید
+ولی من قبل از اینکه بیام اینجا حموم بودم لزومی نمیبینم دوباره برم
-ولی خانم بزرگ دستور دادن
پوفی کشیدم و گفتم
-خوب حموم کجاست
به دری سمت چپ اشاره کرد. به طرفش رفتم. وقتی بازش کردم، دیدم خودش هم قصد داره وارد شه کلافه برگشتم سمتش:
+تو چرا داری میای داخل؟
-خانم بزرگ دستور دادن کمکتون کنیم.
+لازم نکرده! مگه بچهام؟
-خواهش میکنم، از دستورات سرپیچی نکنید.
دیگه داشتم دیوونه میشدم. به خودم گفتم: ولش کن، هر کاری میخوان بکنن.
پا گذاشتم داخل حمام. وان، پر از آب و کف، منتظرم بود. لبخند محوی روی لبم نشست. لااقل زن ارباب شدن این خوبی رو داشت... همهچیز آماده بود.
خدمتکار گفت:
-اجازه بدید کمکتون کنم لباستونو دربیارید.
لباسهامو درآوردم و وارد وان شدم. آب داغ، تنم رو در بر گرفت. حس خوبی بود. نگاهم افتاد به خدمتکار که داشت لیف رو کفی میکرد. نزدیکم اومد.
-خانم، دستتون رو بدید.
دستم رو بالا بردم. لیف روی پوست خیس و داغم نشست
#𝐏𝐀𝐑𝐓.7
عاقد ادامه داد
-پس من شمارو زن و شوهر اعلام میکنم مبارک باشه.
حرف عاقد که تموم شد خانم بزرگ گفت
-خیلی ممنون خدمتکار تا بیرون راهنماییتون میکنه
صدای قدم برداشتن اومد که فهمیدم عاقد رفته که یهو گودی کنارم روی مبل بالا اومد و صدای قدم های محکم ارباب دوباره توی سالن پیچید که خانم بزرگ گفت
-کجا میری پسرم؟
+میرم اتاق مطالعم کار دارم
-باشه پسرم من عروستو اماده میکنم دیر نکنی
چیزی نگفت و رفت اونموقع بود که جرئت کردم چادرو از روی سرم کنار بزنم و نفس بکشم که خانم بزرگ رو کرد به من و گفت
-بلند شو خدمتکار اتاقو بهت نشون میده میری داخل هرکار خدمتکار بهت گفت انجام میدی
چشمی گفتم و و پشت خدمتکار راه افتادم از راه پله بالا رفتیم که به یک راهرو با شش تا اتاق که سه تاش سمت راست بودو سه تاش سمت چپ روبرو شدیم.
ولی چیزی که بین همه درهای چوبی سفید تو چشم میخورد در انتهای راهرو بود که مشکی و مخملی بود مثل دهانی بزرگ بود که میخواست ببلعتم و خدمتکار داشت سمت همون در قدم بر میداشت به در که رسید بازش کرد عقب رفت تا من وارد شم.
وارد که شدم با اتاقی با تم کامل مشکی مواجه شدم اتاق توی تاریکی فرو رفته بود دلم گرفت یعنی من باید توی این اتاق تاریک میموندم با صدای خدمتکار از فکر دراومدم
-خانم باید برید حموم و برای شب اماده شید
+ولی من قبل از اینکه بیام اینجا حموم بودم لزومی نمیبینم دوباره برم
-ولی خانم بزرگ دستور دادن
پوفی کشیدم و گفتم
-خوب حموم کجاست
به دری سمت چپ اشاره کرد. به طرفش رفتم. وقتی بازش کردم، دیدم خودش هم قصد داره وارد شه کلافه برگشتم سمتش:
+تو چرا داری میای داخل؟
-خانم بزرگ دستور دادن کمکتون کنیم.
+لازم نکرده! مگه بچهام؟
-خواهش میکنم، از دستورات سرپیچی نکنید.
دیگه داشتم دیوونه میشدم. به خودم گفتم: ولش کن، هر کاری میخوان بکنن.
پا گذاشتم داخل حمام. وان، پر از آب و کف، منتظرم بود. لبخند محوی روی لبم نشست. لااقل زن ارباب شدن این خوبی رو داشت... همهچیز آماده بود.
خدمتکار گفت:
-اجازه بدید کمکتون کنم لباستونو دربیارید.
لباسهامو درآوردم و وارد وان شدم. آب داغ، تنم رو در بر گرفت. حس خوبی بود. نگاهم افتاد به خدمتکار که داشت لیف رو کفی میکرد. نزدیکم اومد.
-خانم، دستتون رو بدید.
دستم رو بالا بردم. لیف روی پوست خیس و داغم نشست
- ۴.۴k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط