عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۹

ویو راوی
املیا که از هدیه تهیونگ خیلی ناراحت شده بود با حالی خراب به اتاقش برگشت و روی تخت دراز کشید و زیر لب با خودش غر میزد

+ههه چی فک کرده در مورد من ............ مردم برای همسرشون گردنبندی ، انگشتری ، عطری چیزی می‌خرن ...........اونوقت برای من ۵۰ تا مرکب خریده ............اخه ۵۰ تااااا

املیا همینطور برای خودش داشت غر میزد وقت شام رسید و همه رفتن سر میز و مشغول خوردن شد . تهیونگ کل مدت به املیا نگاه میکرد و از زیر میز پاش رو به پای املیا میزد و اروم نازش میکرد ولی یه دفعه که تهیونگ همینطوری که مشغول خوردن بود داشت با پاش پای املیا رو نوازش میکرد املیا با پاش محکم پای تهیونگ رو له کرد

_اخخخخ

هم توجه شون به تهیونگ جلب شد

¤ چیشد داداش

تهیونگ گلوی صاف کرد و گفت

_ چیزی نیست پام به گوشه میز خورد

بعد از اون همه دوباره مشغول غذا خوردن شدن بعد از اینکه شام تموم شد املیا به کتابخونه رفت و چند ساعتی اونجا موند و برای خودش کتاب خوند و بعد از چند ساعت به اتاقش رفت تا بخوابه ، چشماش که کم کم گرم شد صدای در اومد و فهمید تهیونگ اومده تو املیا سریع از جاش بلند شد و تهیونگ از اتاق انداخت بیرون و از پشت در گفت

+ تا اطلاع ثانوی حق نداری بیای اتاق برو پیش همون کسی بخواب که بهت گفت مرکب بخری

_ املی........ عزیزم .......الان نصف شبه اعصبانی هستی نفهمی چیکار میکنی .......بزا.....

+من اعصبانی نیستم در ضمن خودت نفهمی

تهیونگ مجبور شد شب بره پیش دیوید بخوابه ، فردا صبح املیا تو حیاط نشسته بود و داشت به منظره روبه روش نگاه میکرد و با خودش فک میکرد که زویی اومد پیشش

♡ اهمممم

+عه اینجایی؟

♡ نه پس روحم داره پرسه میزنه

+بی مزه

♡ اممم میگم من پام پیچ خورده کتابمو رو تو سالن اجتماعات جا گذاشتم

+خب ؟

♡ خب میشه بری بیاریش

+خودت چرا نمیری بعدشم اصلا چرا کتابت تو سالن اجتماعاته

♡ اولا که گفتم پام پیچ خورد نمیتونم این همه راه رو برم دوما نمیدونم لابد پا در آورده رفته اونجا اینا چه حرفاییه اصلا برو دیگه

زویی از دست املیا گرفت و بلندش کرد و به جلو هلش داد املیا هم ناچارا رفت سالن اجتماعات . وقتی وارد سالن شد دنباله کتب گشت ولی نبود که نبود

+ از دست زویی پیداش کنم پدرش رو درمی‌آورم

میخواست که از سالن بره بیرون که صدایی از طرف دیگه سالن توجه املیا رو به خودش جلب کرد . املیا به سمت صدای رفت و با دیدن چیزی که دید شوکه شد ...................
دیدگاه ها (۰)

سلام بچه ها از اونجایی که ما فردا مهمون داریم نمیتونم براتون...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۸ویو املیا توی اتاق نشسته بودم خی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۷+اعه ....وایسا...کجا میری؟تهیونگ ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط