عنوان رمان: «۳:۱۷» 🕰️🖤
عنوان رمان: «۳:۱۷» 🕰️🖤
# ۳:۱۷
### قسمت ۱ | تماس
ساعت ۳:۱۷ بامداد بود.
لیا با صدای زنگ گوشی از خواب پرید.
شماره ناشناس بود.
چند ثانیه مردد ماند، بعد جواب داد.
«الو؟»
سکوت.
بعد صدایی آرام گفت:
«لیا... هنوز ساعتت رو داری؟»
لیا اخم کرد.
«شما کی هستی؟»
تماس قطع شد.
چند لحظه بعد، صدای افتادن چیزی از اتاقش آمد.
لیا آرام برگشت.
ساعت قدیمی روی میز افتاده بود.
ساعتی که سالها پیش از پدرش هدیه گرفته بود.
آن را برداشت.
پشت ساعت، یک کاغذ کوچک چسبیده بود.
روی کاغذ فقط نوشته شده بود:
«به آرین اعتماد نکن.»
لیا نفسش را حبس کرد.
آرین؟
چرا باید اسم او روی این کاغذ باشد؟
گوشی دوباره لرزید.
این بار یک پیام بود.
«فردا، ساعت ۳:۱۷، همهچیز شروع میشود.»
لیا به ساعت نگاه کرد.
عقربهها هنوز روی ۳:۱۷ بودند.
اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود:
چه کسی اسم او را میدانست؟
# ۳:۱۷
### قسمت ۱ | تماس
ساعت ۳:۱۷ بامداد بود.
لیا با صدای زنگ گوشی از خواب پرید.
شماره ناشناس بود.
چند ثانیه مردد ماند، بعد جواب داد.
«الو؟»
سکوت.
بعد صدایی آرام گفت:
«لیا... هنوز ساعتت رو داری؟»
لیا اخم کرد.
«شما کی هستی؟»
تماس قطع شد.
چند لحظه بعد، صدای افتادن چیزی از اتاقش آمد.
لیا آرام برگشت.
ساعت قدیمی روی میز افتاده بود.
ساعتی که سالها پیش از پدرش هدیه گرفته بود.
آن را برداشت.
پشت ساعت، یک کاغذ کوچک چسبیده بود.
روی کاغذ فقط نوشته شده بود:
«به آرین اعتماد نکن.»
لیا نفسش را حبس کرد.
آرین؟
چرا باید اسم او روی این کاغذ باشد؟
گوشی دوباره لرزید.
این بار یک پیام بود.
«فردا، ساعت ۳:۱۷، همهچیز شروع میشود.»
لیا به ساعت نگاه کرد.
عقربهها هنوز روی ۳:۱۷ بودند.
اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود:
چه کسی اسم او را میدانست؟
- ۵۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط