پارت ۱۰
پارت ۱۰
#پشت غرورت
چراغها خاموش شده بودن.
اما فقط صدای قدمهایی رو میشنید که کمکم نزدیکتر میشدن.
دستش رو روی دیوار گذاشت.
«لیام؟»
صدایی نیومد.
«لیام؟!»
یهدفعه چراغ گوشی لیام روشن شد.
چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
«اینجام.»
اما با عصبانیت گفت:
«اون صدا کی بود؟»
لیام گفت:
«نمیدونم.»
اما با شک نگاهش کرد.
«تو همیشه همینو میگی.»
لیام چیزی نگفت.
چراغها دوباره روشن شدن.
این بار هیچکس توی راهرو نبود.
فقط درِ اتاق انتهای راهرو باز بود.
لیام به در نگاه کرد.
«اینجا منتظرم بمون.»
اما سریع گفت:
«نه. این دفعه دیگه تنهایی نمیری.»
لیام چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بدون حرف وارد اتاق شد.
اما هم دنبالش رفت.
اتاق تقریباً خالی بود.
روی میز، چند تا پرونده و عکس پخش شده بود.
اما یکی از عکسها رو برداشت.
عکس همون دختر بود.
پشت سرش تاریخ نوشته شده بود.
سه سال قبل.
اما با تعجب گفت:
«لیام... تو سه سال پیش اینجا بودی؟»
لیام آرام جواب داد:
«آره.»
«چرا؟»
لیام به عکس خیره شد.
«چون اون دختر دوستم بود.»
اما چیزی نگفت.
لیام ادامه داد:
«اون شب قرار بود باهاش حرف بزنم.»
«درباره چی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«درباره کسی که دنبالش بود.»
اما آهسته پرسید:
«و بعدش چی شد؟»
لیام گفت:
«وقتی رسیدم، اونجا نبود.»
اما بهش نگاه کرد.
«پس چرا همه فکر میکنن تو باعث ناپدیدشدنش شدی؟»
لیام جواب نداد.
اما یه قدم جلو رفت.
«لیام...»
لیام بالاخره گفت:
«چون آخرین نفری بودم که قرار بود اون شب ببینتش.»
اما با ناباوری گفت:
«ولی تو گفتی ندیدیش.»
لیام نگاهش کرد.
«گفتم قرار بود ببینمش. نگفتم دیدمش.»
اما چند لحظه ساکت موند.
برای اولین بار حس کرد شاید لیام واقعاً چیزی رو پنهان میکنه...
ولی شاید دلیلش چیزی غیر از قتل بود.
همون لحظه صدای زنگ گوشی از روی میز بلند شد.
هر دو برگشتن.
یک گوشی قدیمی روی میز بود.
صفحه روشن شد.
تماس ورودی: شماره ناشناس
اما به لیام نگاه کرد.
لیام آرام گفت:
«بهش دست نزن.»
اما گوشی رو برداشت.
تماس قطع شد.
بعد یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«لیام، هنوز هم حقیقت رو بهش نگفتی؟»
اما به لیام نگاه کرد.
این بار لیام چیزی برای گفتن نداشت.
اما گوشی رو سمتش گرفت.
«چه حقیقتی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«اون دختر... قبل از ناپدیدشدنش یه چیزی به من داده بود.»
«چی؟»
لیام دستش رو داخل جیبش برد.
اما منتظر موند.
لیام یک کلید کوچک بیرون آورد.
«این.»
اما به کلید نگاه کرد.
«کلید چیه؟»
لیام گفت:
«نمیدونم.»
اما اخم کرد.
«سه ساله اینو نگه داشتی و نمیدونی برای چیه؟»
لیام آرام جواب داد:
«چون هیچوقت نتونستم بفهمم.»
اما کلید رو گرفت.
روی کلید یک شماره حک شده بود:
17
همون لحظه صدای درِ ورودی ساختمان اومد.
یکی وارد شده بود.
لیام سریع گفت:
«اِما، باید بریم.»
اما این بار...
قبل از اینکه حرکت کنه، صدای یک دختر از انتهای راهرو شنیده شد:
«لیام؟»
هر دو خشکشون زد.
لیام آروم برگشت.
چشمهاش روی راهرو ثابت موند.
صدای دختر دوباره اومد:
«فکر کردی من مُردم؟»
اما نفسش بند اومد.
چون صدا...
دقیقاً همون صدایی بود که چند ساعت قبل از پشت تلفن شنیده بود. خوشگلا شرط هارو برسونید ۱۲ تا کامنت و ۱۲ تا لایک 💓🦋💞🫠🫠🫠
#پشت غرورت
چراغها خاموش شده بودن.
اما فقط صدای قدمهایی رو میشنید که کمکم نزدیکتر میشدن.
دستش رو روی دیوار گذاشت.
«لیام؟»
صدایی نیومد.
«لیام؟!»
یهدفعه چراغ گوشی لیام روشن شد.
چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
«اینجام.»
اما با عصبانیت گفت:
«اون صدا کی بود؟»
لیام گفت:
«نمیدونم.»
اما با شک نگاهش کرد.
«تو همیشه همینو میگی.»
لیام چیزی نگفت.
چراغها دوباره روشن شدن.
این بار هیچکس توی راهرو نبود.
فقط درِ اتاق انتهای راهرو باز بود.
لیام به در نگاه کرد.
«اینجا منتظرم بمون.»
اما سریع گفت:
«نه. این دفعه دیگه تنهایی نمیری.»
لیام چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بدون حرف وارد اتاق شد.
اما هم دنبالش رفت.
اتاق تقریباً خالی بود.
روی میز، چند تا پرونده و عکس پخش شده بود.
اما یکی از عکسها رو برداشت.
عکس همون دختر بود.
پشت سرش تاریخ نوشته شده بود.
سه سال قبل.
اما با تعجب گفت:
«لیام... تو سه سال پیش اینجا بودی؟»
لیام آرام جواب داد:
«آره.»
«چرا؟»
لیام به عکس خیره شد.
«چون اون دختر دوستم بود.»
اما چیزی نگفت.
لیام ادامه داد:
«اون شب قرار بود باهاش حرف بزنم.»
«درباره چی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«درباره کسی که دنبالش بود.»
اما آهسته پرسید:
«و بعدش چی شد؟»
لیام گفت:
«وقتی رسیدم، اونجا نبود.»
اما بهش نگاه کرد.
«پس چرا همه فکر میکنن تو باعث ناپدیدشدنش شدی؟»
لیام جواب نداد.
اما یه قدم جلو رفت.
«لیام...»
لیام بالاخره گفت:
«چون آخرین نفری بودم که قرار بود اون شب ببینتش.»
اما با ناباوری گفت:
«ولی تو گفتی ندیدیش.»
لیام نگاهش کرد.
«گفتم قرار بود ببینمش. نگفتم دیدمش.»
اما چند لحظه ساکت موند.
برای اولین بار حس کرد شاید لیام واقعاً چیزی رو پنهان میکنه...
ولی شاید دلیلش چیزی غیر از قتل بود.
همون لحظه صدای زنگ گوشی از روی میز بلند شد.
هر دو برگشتن.
یک گوشی قدیمی روی میز بود.
صفحه روشن شد.
تماس ورودی: شماره ناشناس
اما به لیام نگاه کرد.
لیام آرام گفت:
«بهش دست نزن.»
اما گوشی رو برداشت.
تماس قطع شد.
بعد یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«لیام، هنوز هم حقیقت رو بهش نگفتی؟»
اما به لیام نگاه کرد.
این بار لیام چیزی برای گفتن نداشت.
اما گوشی رو سمتش گرفت.
«چه حقیقتی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«اون دختر... قبل از ناپدیدشدنش یه چیزی به من داده بود.»
«چی؟»
لیام دستش رو داخل جیبش برد.
اما منتظر موند.
لیام یک کلید کوچک بیرون آورد.
«این.»
اما به کلید نگاه کرد.
«کلید چیه؟»
لیام گفت:
«نمیدونم.»
اما اخم کرد.
«سه ساله اینو نگه داشتی و نمیدونی برای چیه؟»
لیام آرام جواب داد:
«چون هیچوقت نتونستم بفهمم.»
اما کلید رو گرفت.
روی کلید یک شماره حک شده بود:
17
همون لحظه صدای درِ ورودی ساختمان اومد.
یکی وارد شده بود.
لیام سریع گفت:
«اِما، باید بریم.»
اما این بار...
قبل از اینکه حرکت کنه، صدای یک دختر از انتهای راهرو شنیده شد:
«لیام؟»
هر دو خشکشون زد.
لیام آروم برگشت.
چشمهاش روی راهرو ثابت موند.
صدای دختر دوباره اومد:
«فکر کردی من مُردم؟»
اما نفسش بند اومد.
چون صدا...
دقیقاً همون صدایی بود که چند ساعت قبل از پشت تلفن شنیده بود. خوشگلا شرط هارو برسونید ۱۲ تا کامنت و ۱۲ تا لایک 💓🦋💞🫠🫠🫠
- ۱.۳k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط