دامیان در ذهن : وای من که با خودم گفتم چه جوی فهمید نکنه

دامیان در ذهن : وای من که با خودم گفتم چه جوی فهمید نکنه ذهن خوانی
خب برم به آنیا اعتراف کنم که عاشقشم آره این همه سال غرورم بهم اجازه نداد
آره برم

(ویو نویسنده)

دامیان آروم آروم رفت سمت آنیا و آنیا رو به دیوار چسباند و صورت اش را را به صورت آنیا نزدیک کرد و

آنیا گفت : چیکار داری می‌کنی دلت نشت مخصوص آنیا میخواد

ولی دیگه نفس هم دیگه رو حس می‌کردن
و دامیان خیلی سریع آنیا و بوسید و آنیا کاری از دست بر نمی‌آمد و همراهی کرد

و تمام شد و رفتن در هال عمارت و نشستند

بچه‌ها واقعاً نمی‌دونم که بهتون گفتم یا نه که الان آنیا اینا پول دارن

رفتم نشستم و خدا را شکر خواهر ها ش تو اتاق طبقه بالا بودن ولی هر آن امکان اومد نشون بود

آنیا گفت : اینجا چی کار میکردی

دامیان : آخه خنگول آمدم بهت بگم من دوست دارم آره

نویسنده : آنیا هنوز در شوک بود

آنیا : زود برو الان آوا میاد زنده نمی مانی

دامیان : باشه فردا در مدرسه می‌بینمت



فعلا خداحافظ
دیدگاه ها (۷)

دانیان

منو دامیان

داناوان با نامزد دامیان پیاده میشننامزده دامیان: دامیان جونن...

حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط