گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁴
پاهاش دیشب خیلی بدجور زخمی شده بودن.
کلافه بلند شدم و دوباره شروع کردم به الکی قدم زدن توی اتاق.
دستی توی موهام کشیدم و کلافه نفس عمیقی کشیدم.
یهو با صدایی که از بیرون اومد سریع به سمت پنجره قدم برداشتم.
پرده رو کمی کنار زدم.
تهیونگ بود..
یه کت بلند سیاه تنش بود و موهاش رو بالا حالت داده بود.
با بادیگاردش به سمت ماشین میرفت.
همونقدر مرتب..همونقدر سرد..
قدمهاش محکم به نظر میرسیدن،اما من میدونستم زیر اون کت سیاه،چقدر بدنش از درد میلرزه.
تا به ماشین رسید لحظه ای ایستاد،برگشت و بهم خیره شد.
چیزی توی چهرهش بود که دیشب ندیده بودم..
چیزی بین خستگی و فروپاشی.
گود زیر چشمهاش بیخوابی دیشبش رو به تصویر میکشید..
دلم برای چشمهای کم سوش لرزید..برای لب های خشک شدهش.
حالش اصلا خوب نیست..با این حال داره میره سر کار..
سخت نگاهشو ازم گرفت و برگشت،سوار شد و لحظهای بعد ماشین حرکت کرد.
تا ماشین از حیاط عمارت خارج شه نگاهم دنبالش بود.
و بعد دوباره من موندم و افکارم.
شب شده بود و خبری از تهیونگ نبود.
از بس از پنجره به در عمارت خیره شده بودم چشمام از سو افتاده بودن.
باید تا اومد برم و باهاش حرف بزنم..
اینطور نه اون اذیت میشه نه من.
راستش هنوز هم نمیدونستم حسّم چیه..
میخواستم ازش بخوام بهم بیشتر وقت بده تا در موردش فکر کنم..
بهتره برم پایین و از خدمتکارها بپرسم تهیونگ کی برمیگرده.
سریع به سمت در اتاق رفتم و از اتاق خارج شدم.
از پله ها رفتم پایین و توی محوطه عمارت قدم گذاشتم.
چقدر خلوت،چقدر ساکت..
معمولا این محوطه انقدر خلوت نیست..
پس محافظها و خدمتکارها کجان؟
حتما رفتن استراحت کنن.
یهو یه صدا سکوت عمیق محوطه رو شکست.
صدای تلفنِ روی میز بود.
دلم نمیخواست بردارم اما صداش خیلی آزار دهنده بود.
به سمتش قدم برداشتم و برداشتمش.
+الو..بفرمایید
_باورم نمیشه..لیا..خودتی؟
این..این صدای لیامه؟
لحظه ای خشکم زد..
_لیا..اون عوضــ ـی که بلایی سرت نیاورد؟
دستمو گذاشتم جلوی دهنم..
+لیام..
_یکییدونم..بگو ببینم حالت خوبه؟
+آره،من خوبم،تو چطوری؟
نفس راحتی کشید و بعد ادامه داد..
_منم خوبم..لیا،من باید سریع قطع کنم،فقط خواستم بگم نگران نباش،به زودی نجاتت میدیم،ردیابی کردن لوکیشن یکم طول میکشه،اما پیدات میکنیم..
نمیدونستم چطور براش توضیح بدم..اگه میگفتم اینجا حالم بهتره فکر میکرد از روی تهدید تهیونگ این حرف رو میزنم..
+لیام،من..
حرفمو قطع کرد،فقط یک جمله گفت:میبینمت،مواظب خودت باش
و بعد قطع کرد.
و من موندم و این سکوت که با صدای افکارم پر سروصدا شده بود.
نکنه بلایی سرش بیاد؟
نکنه بلایی سر تهیونگ بیارن؟
با هر فکری که به سرم میومد ضربان قلبم تند تر میشد.
نمیخواستم هیچ کدومشون آسیب ببین..اما غیر ممکن بود.
با یه صدا به خودم اومدم.
یه صدای آشنا..
تهیونگ..اون اومده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁴
پاهاش دیشب خیلی بدجور زخمی شده بودن.
کلافه بلند شدم و دوباره شروع کردم به الکی قدم زدن توی اتاق.
دستی توی موهام کشیدم و کلافه نفس عمیقی کشیدم.
یهو با صدایی که از بیرون اومد سریع به سمت پنجره قدم برداشتم.
پرده رو کمی کنار زدم.
تهیونگ بود..
یه کت بلند سیاه تنش بود و موهاش رو بالا حالت داده بود.
با بادیگاردش به سمت ماشین میرفت.
همونقدر مرتب..همونقدر سرد..
قدمهاش محکم به نظر میرسیدن،اما من میدونستم زیر اون کت سیاه،چقدر بدنش از درد میلرزه.
تا به ماشین رسید لحظه ای ایستاد،برگشت و بهم خیره شد.
چیزی توی چهرهش بود که دیشب ندیده بودم..
چیزی بین خستگی و فروپاشی.
گود زیر چشمهاش بیخوابی دیشبش رو به تصویر میکشید..
دلم برای چشمهای کم سوش لرزید..برای لب های خشک شدهش.
حالش اصلا خوب نیست..با این حال داره میره سر کار..
سخت نگاهشو ازم گرفت و برگشت،سوار شد و لحظهای بعد ماشین حرکت کرد.
تا ماشین از حیاط عمارت خارج شه نگاهم دنبالش بود.
و بعد دوباره من موندم و افکارم.
شب شده بود و خبری از تهیونگ نبود.
از بس از پنجره به در عمارت خیره شده بودم چشمام از سو افتاده بودن.
باید تا اومد برم و باهاش حرف بزنم..
اینطور نه اون اذیت میشه نه من.
راستش هنوز هم نمیدونستم حسّم چیه..
میخواستم ازش بخوام بهم بیشتر وقت بده تا در موردش فکر کنم..
بهتره برم پایین و از خدمتکارها بپرسم تهیونگ کی برمیگرده.
سریع به سمت در اتاق رفتم و از اتاق خارج شدم.
از پله ها رفتم پایین و توی محوطه عمارت قدم گذاشتم.
چقدر خلوت،چقدر ساکت..
معمولا این محوطه انقدر خلوت نیست..
پس محافظها و خدمتکارها کجان؟
حتما رفتن استراحت کنن.
یهو یه صدا سکوت عمیق محوطه رو شکست.
صدای تلفنِ روی میز بود.
دلم نمیخواست بردارم اما صداش خیلی آزار دهنده بود.
به سمتش قدم برداشتم و برداشتمش.
+الو..بفرمایید
_باورم نمیشه..لیا..خودتی؟
این..این صدای لیامه؟
لحظه ای خشکم زد..
_لیا..اون عوضــ ـی که بلایی سرت نیاورد؟
دستمو گذاشتم جلوی دهنم..
+لیام..
_یکییدونم..بگو ببینم حالت خوبه؟
+آره،من خوبم،تو چطوری؟
نفس راحتی کشید و بعد ادامه داد..
_منم خوبم..لیا،من باید سریع قطع کنم،فقط خواستم بگم نگران نباش،به زودی نجاتت میدیم،ردیابی کردن لوکیشن یکم طول میکشه،اما پیدات میکنیم..
نمیدونستم چطور براش توضیح بدم..اگه میگفتم اینجا حالم بهتره فکر میکرد از روی تهدید تهیونگ این حرف رو میزنم..
+لیام،من..
حرفمو قطع کرد،فقط یک جمله گفت:میبینمت،مواظب خودت باش
و بعد قطع کرد.
و من موندم و این سکوت که با صدای افکارم پر سروصدا شده بود.
نکنه بلایی سرش بیاد؟
نکنه بلایی سر تهیونگ بیارن؟
با هر فکری که به سرم میومد ضربان قلبم تند تر میشد.
نمیخواستم هیچ کدومشون آسیب ببین..اما غیر ممکن بود.
با یه صدا به خودم اومدم.
یه صدای آشنا..
تهیونگ..اون اومده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۱۵.۹k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط