میگفت مامان بزرگم ۷۰ سالش بود و دیگه الزایمر گرفته بود؛ ی

میگفت مامان بزرگم ۷۰ سالش بود و دیگه الزایمر گرفته بود؛ یه روز عکس عروسی خودشو روی دیوار دید و گفت:«این زنه کیه که آرش ِ منو بغل کرده؟!»
خودش رو فراموش کرده بود ولی بابابزرگم رو نه..
بنظرم عشق یه همچین چیزیه..!
دیدگاه ها (۳)

اگر دوزخ را بـه من بخشندهرگز هیچ عاشق را نسوزماز بهر آنکه عش...

اگه کسی واقعا دوستت داشته باشهمهم نیس هر روز چند نفرو میبینه...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟏کایرا : خب‌...داشتم می...

کابوس عشق فصل۳ پارت۴ ادامه: سوزی داشت لباسش رو تمیز میکرد. ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط