تک پارتی✨
تک پارتی✨
ات داشت دنبال شارژرش میگشت و هرچی میگشت پیداش نمیکرد.
ا/ت: جونگکوک شارژرمو ندیدی؟
جونگکوک بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
جونگکوک: فکر کنم روی میز اتاقته.
ا/ت: نیست.
جونگکوک: پس شاید توی کشوی کنار تخت باشه.
ات رفت سمت اتاق، چند ثانیه بعد با اخم برگشت.
ا/ت: نیستتتت!
جونگکوک این بار سرشو بلند کرد.
جونگکوک: خب چرا از من میپرسی وقتی خودت مطمئنی نیست؟
ا/ت: چون شاید تو برداشته باشی!
جونگکوک: من چرا باید شارژر تو رو بردارم؟
ا/ت: نمیدونمممم، شاید برداشتی دیگه!
جونگکوک نفس آرومی کشید و دوباره مشغول کارش شد.
جونگکوک: ات، من ندیدمش. اگه پیدا شد که هیچی، اگه هم پیدا نشد یکی دیگه میگیریم.
ات که هنوز حرصش گرفته بود، زیر لب گفت:
ا/ت: گوساله...
دست جونگکوک همونجا متوقف شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم سرشو بلند کرد و نگاهش کرد.
جونگکوک: چی گفتی؟
ات تازه فهمید چی از دهنش پریده.
ا/ت: هیچی...
جونگکوک: نه، شنیدم.
ا/ت: عصبی بودم.
جونگکوک با همون لحن خونسرد گفت:
جونگکوک: میدونم.
ا/ت: خب؟
جونگکوک: هیچی.
بلند شد، وسیلهای که دستش بود رو روی میز گذاشت و بدون عصبانیت ادامه داد:
جونگکوک: فقط دفعه بعد که عصبانی بودی، فقط ساکت شو، لازم نیست به من توهین کنی.
ات چند لحظه ساکت موند.
ا/ت: جونگکوک...
جونگکوک: ناراحت شدم، ات، ولی نمیخوام سر یه شارژر باهات بحث کنم.
ا/ت با اخم کوچیکی گفت:
ا/ت: خب منم عصبانی بودم...
جونگکوک: باشه. عصبانی بودی.
بعد خیلی خونسرد از کنارش رد شد و رفت سمت اتاق.
ات همونجا موند.
ا/ت: وایسااا...
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
جونگکوک: نه، دیگه نمیخوام الان حرف بزنم.
ات لبشو جمع کرد.
ا/ت: قهر کردی؟
جونگکوک از توی اتاق جواب داد:
جونگکوک: نه.
ات: پس چرا اینحوریی؟
جونگکوک: چون اگه بمونم، احتمالاً دوباره چیزی میگی که بعداً خودت پشیمون میشی.
ات چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ا/ت: ...ببخشید.
از داخل اتاق صدای جونگکوک اومد:
جونگکوک: بعداً حرف میزنیم.
ات با قیافهی پشیمون روی مبل نشست.
ا/ت: شارژر کوفتی هم پیدا نشد که حداقل ارزش این دعوا رو داشته باشه....
و درست همون لحظه چشمش افتاد به شارژر.
روی میز.
جلوی خودش.
ات: .....
ات داشت دنبال شارژرش میگشت و هرچی میگشت پیداش نمیکرد.
ا/ت: جونگکوک شارژرمو ندیدی؟
جونگکوک بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
جونگکوک: فکر کنم روی میز اتاقته.
ا/ت: نیست.
جونگکوک: پس شاید توی کشوی کنار تخت باشه.
ات رفت سمت اتاق، چند ثانیه بعد با اخم برگشت.
ا/ت: نیستتتت!
جونگکوک این بار سرشو بلند کرد.
جونگکوک: خب چرا از من میپرسی وقتی خودت مطمئنی نیست؟
ا/ت: چون شاید تو برداشته باشی!
جونگکوک: من چرا باید شارژر تو رو بردارم؟
ا/ت: نمیدونمممم، شاید برداشتی دیگه!
جونگکوک نفس آرومی کشید و دوباره مشغول کارش شد.
جونگکوک: ات، من ندیدمش. اگه پیدا شد که هیچی، اگه هم پیدا نشد یکی دیگه میگیریم.
ات که هنوز حرصش گرفته بود، زیر لب گفت:
ا/ت: گوساله...
دست جونگکوک همونجا متوقف شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم سرشو بلند کرد و نگاهش کرد.
جونگکوک: چی گفتی؟
ات تازه فهمید چی از دهنش پریده.
ا/ت: هیچی...
جونگکوک: نه، شنیدم.
ا/ت: عصبی بودم.
جونگکوک با همون لحن خونسرد گفت:
جونگکوک: میدونم.
ا/ت: خب؟
جونگکوک: هیچی.
بلند شد، وسیلهای که دستش بود رو روی میز گذاشت و بدون عصبانیت ادامه داد:
جونگکوک: فقط دفعه بعد که عصبانی بودی، فقط ساکت شو، لازم نیست به من توهین کنی.
ات چند لحظه ساکت موند.
ا/ت: جونگکوک...
جونگکوک: ناراحت شدم، ات، ولی نمیخوام سر یه شارژر باهات بحث کنم.
ا/ت با اخم کوچیکی گفت:
ا/ت: خب منم عصبانی بودم...
جونگکوک: باشه. عصبانی بودی.
بعد خیلی خونسرد از کنارش رد شد و رفت سمت اتاق.
ات همونجا موند.
ا/ت: وایسااا...
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
جونگکوک: نه، دیگه نمیخوام الان حرف بزنم.
ات لبشو جمع کرد.
ا/ت: قهر کردی؟
جونگکوک از توی اتاق جواب داد:
جونگکوک: نه.
ات: پس چرا اینحوریی؟
جونگکوک: چون اگه بمونم، احتمالاً دوباره چیزی میگی که بعداً خودت پشیمون میشی.
ات چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ا/ت: ...ببخشید.
از داخل اتاق صدای جونگکوک اومد:
جونگکوک: بعداً حرف میزنیم.
ات با قیافهی پشیمون روی مبل نشست.
ا/ت: شارژر کوفتی هم پیدا نشد که حداقل ارزش این دعوا رو داشته باشه....
و درست همون لحظه چشمش افتاد به شارژر.
روی میز.
جلوی خودش.
ات: .....
- ۶۰۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط