جادویی عشق part 19

جادویی عشق part 19

نداشت.. دختر جوون : اینجا چه خبره؟ این دختر کیه؟ مرد میانسال سریع جلو اومد و با احترام گفت: دزده خانوم..شما خودتونو نگران نک

دختر جوون : اینجا چه خبره؟ این دختر کیه؟ مرد میانسال سریع جلو اومد و با احترام گفت: دزده خانوم..شما خودتونو نگران نکنین..

و محکم گفت: ;آنا; خانوم رو ببر به اتاقشون..

دختره خیره خیره نگاهم کرد و گفت:چرا انقدر عجیب

لباس پوشیده؟ يعني چي؟

چرا همشون همینو میگن؟ |||چرا همشون همینو میگن؟

لباساي من عجیب نیست. لباساي اوناست که عجیبه..

نفسام تند و مقطع شده بود. اینجا واقعا کجاست؟

اون دو نفر محکم بازوم رو کشیدن و جلوي دري دستم رو باز کردن و منو پرت کردن داخل و در رو بستن.

با وحشت سریع دویدم سمت در و کوبیدم به در و داد زدم باز کنین. این در لعنتی رو بازش کنین.. من دزد

نیستم..شما حق ندارین این کارو بکنین. و

تند تند در رو کشیدم ولي قفلش کرده بودن. داد زدم: حيوناا بذارين برم.. من هيچي برنداشتم..من اصلا نيازي به دزدي ندارم..ولم كنين برم..

اشك تو چشمام جمع شد. با ترس برگشتم به پشتم نگاه کردم. اصطبل بود..

پر از کاه و علف و پهن.. اشفته دستم رو به در گرفتم.

از استرس و اضطراب داشتم خفه میشدم. چرا اینجا اینجوریه؟

ترس خيلي خيلي بدي وجودم رو گرفته بود و تنم از ترس مثل بید میلرزید.

اشكم جاري شد ولي خيلي تند پاکش کردم و کوبیدم به در و

داد زدم: لطفا.. بذارین برم من چيزي ندزدیدم.. صدايي نيومد.

با لگد زدم به در و :گفتم این کارتون قانوني نيست.. لرزون چسبیده به در روي زمين نشستم.

خداي من.. چي به سرم اومده؟ من چطور اومدم اینجا؟ من تو خونه بابا بودم. اون کتاب تنم لرزید..

اون کتاب رو خونده بودم و همه چیز.. وحشتم شدت گرفت.

همه چیز در اطرافم کنفیکون شده بود..سرم زمین خوردهذبود و..

این.. شاید مردم شاید بیهوش شدم و این دنیا.. واقعي نيست..

من خوابش رو دیده بودم. خواب اینجا بودنم رو.. سریع بلند شدم و سعی کردم با جادو در رو باز کنم اما.. نشد. نمیتونستم جادو کنم..

اشفته دست به شکمم گرفتم. از درون احساس تهي بودن میکردم.. نه..

نه..هیچ جادويي تو وجودم نبود..وحشتم بیشتر شد.

اشکم داشت در میومد. اما باید محکم میبودم... جملات نحس اون کتاب مدام جلوي چشمم و توی ذهنم

رژه میرفتم.. بعد از خواندن این کتاب دیگه هیچ وقت اون آدم سابق

نخواهید شد. پس اگه به ارامش و زندگي الان خود وفادارین کتاب رو تا جای ممکن از خود دور کنین خداي من.. من چیکار کردم با زندگیم؟ آشفته تند قدم زدم و دست به سرم کشیدم.. این جهنم کجاست؟

من قاطي چه بازي شدم؟ چیکار باید بکنم؟ دستام میلرزید و ذهنم نمیتونست چيزي جز گذشته رو شخم بزنه..

من باید از اینجا برم بیرون. باز داد زدم بذارین برم. من كاري

نکردم.‌و خيلي محکم کوبیدم به در. اشکم با درد و وحشت جاري شد خودمو به در چسبوندم و گفتم من هیچی ندزیدم. باید برم..خانواده ام نگرانم میشن خواهش میکنم. هر چقدر پول بخواین بهتون

میدم.. فقط بذارین برم..اما هیچ صدایی از بیرون نمیومد.

اونقدر داد زده بودم و به در کوبیده بودم و دنبال راه حل پرتشویش قدم زده بودم که بي حال شده بودم..

ذهن و تنم خسته تر از اون بود که بیشتر سرپا بیایستم.. درمونده گوشه اصطبل نشستم و خودمو گوله کردم و

صورتم رو توی دستام گرفتم. باید فکرم رو جمع کنم..باید بفهمم

باید بفهمم چي شده.. فك كنم ساعت ها بود که اینجا بودم

از فکرای بیخود و درهم و برهم سرم داشت میترکید و

هیچ دلیل منطقی براش پیدا نمیکردم. اروم در باز شد.

سریع و مشتاق به در نگاه کردم.

یه زن با ترس و محتاط در رو باز کرد..همون زن ساده با

پیشبند سفيد جلوي لباسش.. احتمالا باید خدمتکار باشه.. از پشت سرش دیدم هوا تاريك شده.. واي خداا... شب شده..

حتما الان بابا رایان و مامان نفس خيلي نگران شدن.. با دلشوره و غم به زن نگاه کردم.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part 20 یه قدم اومد جلو و سيني غذايي جلوم گذاشت.....

جادویی عشق part 21 زیر پله هم به تعداد اتاق بود. بازوم رو کش...

جادویی عشق part 18 نیستم.. اون یکیشون با غیض گفت: خفه شو..ما...

جادویی عشق part ۱۷ هرچی به این عمارت ناشناس گذايي نزديك تر م...

جادویی عشق part 16 اینکه چشمات باز بشن و یا باز نشن تقدیره ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط