سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت دوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
صحنه ۲: حیاط خوابگاه - غروب (نور کم)
*/باکوگو و کیریشیما در حالی که خیس عرق و کمی خسته هستند (البته کیریشیما خیلی بیشتر) از یک تمرین سخت به سمت خوابگاه برمیگردند. بقیه بچهها در سایهای نزدیک ورودی، با چهرههای غمزده و مضطرب ایستادهاند. روی زمین، شکلی پوشیده با پارچه سفید به چشم میخورد. فضای سنگینی حاکم است./*
مینا (با دویدن به سمت باکوگو، اشکهای ساختگی در چشمانش و صدایی لرزان):
کا...کاتسکی! بالاخره برگشتی! اوه... خیلی... خیلی وحشتناکه! نمیدونیم چطور بگیم...
*/باکوگو اخم کرده و نگاهش از صورت مینا به چهرههای غمگین دیگر و سپس به شکل پوشیده سفید روی زمین میافتد. اخمش عمیقتر میشود./*
باکوگو (با خشونت، اما با رگهای از نگرانی):
چیه باز؟ چرا همتون مثل گوسفند ذبح شده اینجوری وایسادین؟ اون چیه رو زمین؟
کامیناری (با لرزش شدید صدا، به شکل سفید اشاره میکند):
د...دکو... وقتی... وقتی میرفت خرید... یه... یه حادثه خیلی بد... ما...
*/باکوگو ناگهان خشکش میزند. چشمانش گشاد میشود. رنگ از صورتش میپرد. نفسش به شماره میافتد. تمام خستگی ناپدید میشود و جای آن را یک هول سرد میگیرد. بهآهستگی، قدمهای سنگین و نامطمئن به سمت شکل سفید برمیدارد. زانو میزند. دستش را به سمت پارچه دراز میکند، اما دستش میلرزد. یک لحظه، اشکی خشمگین و سریع در گوشه چشمش ظاهر میشود که فوراً با پشت دستش پاکش میکند. سکوت مرگبار بر حیاط حاکم است./*
اگه بد بود ببخشیددد 🤧🎀✨️
|| پارت دوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
صحنه ۲: حیاط خوابگاه - غروب (نور کم)
*/باکوگو و کیریشیما در حالی که خیس عرق و کمی خسته هستند (البته کیریشیما خیلی بیشتر) از یک تمرین سخت به سمت خوابگاه برمیگردند. بقیه بچهها در سایهای نزدیک ورودی، با چهرههای غمزده و مضطرب ایستادهاند. روی زمین، شکلی پوشیده با پارچه سفید به چشم میخورد. فضای سنگینی حاکم است./*
مینا (با دویدن به سمت باکوگو، اشکهای ساختگی در چشمانش و صدایی لرزان):
کا...کاتسکی! بالاخره برگشتی! اوه... خیلی... خیلی وحشتناکه! نمیدونیم چطور بگیم...
*/باکوگو اخم کرده و نگاهش از صورت مینا به چهرههای غمگین دیگر و سپس به شکل پوشیده سفید روی زمین میافتد. اخمش عمیقتر میشود./*
باکوگو (با خشونت، اما با رگهای از نگرانی):
چیه باز؟ چرا همتون مثل گوسفند ذبح شده اینجوری وایسادین؟ اون چیه رو زمین؟
کامیناری (با لرزش شدید صدا، به شکل سفید اشاره میکند):
د...دکو... وقتی... وقتی میرفت خرید... یه... یه حادثه خیلی بد... ما...
*/باکوگو ناگهان خشکش میزند. چشمانش گشاد میشود. رنگ از صورتش میپرد. نفسش به شماره میافتد. تمام خستگی ناپدید میشود و جای آن را یک هول سرد میگیرد. بهآهستگی، قدمهای سنگین و نامطمئن به سمت شکل سفید برمیدارد. زانو میزند. دستش را به سمت پارچه دراز میکند، اما دستش میلرزد. یک لحظه، اشکی خشمگین و سریع در گوشه چشمش ظاهر میشود که فوراً با پشت دستش پاکش میکند. سکوت مرگبار بر حیاط حاکم است./*
اگه بد بود ببخشیددد 🤧🎀✨️
- ۵.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط