من

من
همان چمدان خاک خورده تو
گوشه ی اتاقم
همانقدر قدیمی
همانقدر منتظر
تو
همان نسیم خنک و خوش بوی بهاری
که می آید
مست می کند
به یکباره می رود
و مرا با شعمدانی ها
با دنیای کوچکم
تنها می گذارد
من
همانی ام که
برای شنیدن نامش که به جای خود
اما
برای شنیدن
عزیزم
گفتن های تو
تمام خستگی ها را به جان می خرد
تو
تو
همانی که
به گمانم
راه را گم کرده ای!
دیدگاه ها (۱)

من جایِ تو چای می نوشمجایِ تو خسته می شومجایِ تو بغض می کنمج...

حسودی ام می شود به توکه هرروز برایت یک شاخه گل کنار می گذارم...

کاش؛سرم را می گذاشتم روی پایت بانو!برایم لالایی میخواندی.عجی...

می‌دانمنیمه‌شب که فکر می‌کنی خوابیده‌ام به پاتوقِ مجازیمان س...

شاهدخت در قلب تاریک part 1**فصل اول: پژواکِ باغ‌های بهاری و ...

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط