پارت شانزدهم
پارت شانزدهم
رزا داشت وسایلش رو جمع میکرد که تهسوک جلوی در اتاق ایستاد. نگاهش سنگین بود.
رزا بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
— میخوام برم بیرون. خستهام.
تهسوک قدم برداشت و خیلی نزدیک ایستاد. رزا خودش رو عقب کشید و به دیوار چسبید.
تهسوک با صدای پایین اما محکم گفت:
— از من فرار نکن، رزا.
رزا سرش رو بالا آورد و مستقیم به چشماش خیره شد:
— فرار نمیکنم، فقط نمیخوام پیشت باشم.
تهسوک دستش رو کنار سر رزا روی دیوار گذاشت و خم شد سمتش.
— میدونی که نمیتونی. چون من اجازه نمیدم.
رزا سعی کرد خودش رو حفظ کنه:
— تو فقط میخوای من رو کنترل کنی.
تهسوک لبخند محوی زد، لبخندی که رزا رو لرزوند.
— من فقط چیزی رو که مال خودم هست، حفظ میکنم. و تو… تو مال منی.
رزا زمزمه کرد:
— من مال هیچکس نیستم.
تهسوک با انگشتش چونهی رزا رو بالا آورد:
— از این نظر اشتباه میکنی. من دوستت دارم، و همین باعث میشه نمیتونم بذارم حتی یک قدم از من دور بشی.
رزا نگاهش رو دزدید، اما تهسوک ادامه داد:
— فرار کردن رو فراموش کن. چون هر جا بری، من اونجام.
ادامه دارد.....
رزا داشت وسایلش رو جمع میکرد که تهسوک جلوی در اتاق ایستاد. نگاهش سنگین بود.
رزا بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
— میخوام برم بیرون. خستهام.
تهسوک قدم برداشت و خیلی نزدیک ایستاد. رزا خودش رو عقب کشید و به دیوار چسبید.
تهسوک با صدای پایین اما محکم گفت:
— از من فرار نکن، رزا.
رزا سرش رو بالا آورد و مستقیم به چشماش خیره شد:
— فرار نمیکنم، فقط نمیخوام پیشت باشم.
تهسوک دستش رو کنار سر رزا روی دیوار گذاشت و خم شد سمتش.
— میدونی که نمیتونی. چون من اجازه نمیدم.
رزا سعی کرد خودش رو حفظ کنه:
— تو فقط میخوای من رو کنترل کنی.
تهسوک لبخند محوی زد، لبخندی که رزا رو لرزوند.
— من فقط چیزی رو که مال خودم هست، حفظ میکنم. و تو… تو مال منی.
رزا زمزمه کرد:
— من مال هیچکس نیستم.
تهسوک با انگشتش چونهی رزا رو بالا آورد:
— از این نظر اشتباه میکنی. من دوستت دارم، و همین باعث میشه نمیتونم بذارم حتی یک قدم از من دور بشی.
رزا نگاهش رو دزدید، اما تهسوک ادامه داد:
— فرار کردن رو فراموش کن. چون هر جا بری، من اونجام.
ادامه دارد.....
- ۳۵۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط