My Fateful Destiny

My Fateful Destiny

سرنوشت شوم من

part 2

الین بود داشت صداش می‌زد

《 جونگ کوکااا .. الووو 》

از فکر پرید و توجهش رو به الین داد

《 هاا چیه چی شده 》

《 کجایی تو پسر 》

《 هیچی ولش کن ..  خودت چطوری 》

《 خوبم .. تو چطوری ... چه عجب از اینورا 》

دوباره همون ذوق توی چشمای جونگ کوک راه پیدا کرد و چشماش براق شد و با لبخندی که با یادآوری خبر خوبش به لباش نشست گفت

《 عامم.. خب یه اتفاق خوبی واسم افتاده ..》

《 خب بگو چییی؟》

《 مثل اینکه یه نفر میخواد منو به سرپرستی بگیره 》

《 واییی جدیییی ؟ ... چقدر خوووب 》

《 اوهومم 》

《 فقط حواست باشه وارد خانواده جدید شدی مارو فراموش نکنی هااا 》

《 امکان نداره .. تو این سال ها همیشه مثل یک خواهر بزرگتر پشتم بود ... چطور میشه فراموشت کنم 》

الین لبخند رضایتمندانه ای زد
همین که خواست چیزی بگه با زمین افتادن پسری که میز پشتشون نشسته بود ساکت شد ...
جونگ کوک که صدایی به گوشش رسیدا بود برگشت تا ببینه چه اتفاقی افتاده که با جسم بی جون همون پسره روی زمین مواجه شد
به سمتش رفت ...
جلوش زانو زد ... سرش رو بلند کرد و روی زانوی خودش گذاشت
خیلی آروم موهایی که جلوی چشمش بود رو کنار زد
با صدایی که کمب میلرزید گفت

《 آ آقا ... خوبید 》

پسر که کاملا بی هوش نشده بود ولی گیج بود چنگی به یقه لباس جونگ کوک زد

《 چی شد ... میتونید سرا وایسید ؟》

پسرک به سختی و کمی و با لکنت وبا صدایی که از ته جاه میومد گفت

《 ک ‌کیفم ... ی ی یه قرص توشه 》

جونگ کوک سریع کیف پسر رو ب داشت  از داخلش بسته قرصی رو درآورد

《 اینه 》

پسر سری به نشانه تایید تکان داد ...
جونگ کوک سر پسر رو از روی پاش بلند کرد و اون رو به صندلی تکیه داد ..

کمی آب واسش اورد و به دستش داد و بعد قرص رو از بسته درآورد و بهش گفت که دهنش دو باز کنه
جونگ کوک قرص رو درون دهن پسر گذاشت و آب رو از دستش گرفت و بهش داد

《 الان خوبید ؟ ... میخواین برین بیمارستان 》

پسر که حالش کمی بهتر شده سری به نشانه نه تکون داد و بلند شد و از کافه بیرون رفت

جونگ کوک هم تا اون لحضه با تعجب و کمی شکایت مشاهده‌گر خارج شدنش از کافه شد
و کمی بعد زیر لب گفت

《 حداقل یه تشکر میکردی 》

و بعد از رفتن همه مشتری ها با الین از کافه خارج شدن

وبو جونگ کوک


به اتاقم برگشتم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم شنیده بودم که خانواده کیم یکی از ثروت مند ترین خانواده های کره هستن
الین وارد اتاق شد و رو تخت نشست گفت

《دلم برات تنگ میشه قول بده میری مارو یادت نره》

نگاه پر معنایی به صورت الین انداخت

《مگه میشه ادم خواهرشو یادش بره؟》

الین هم لبخندی زد و کوکی رو بغل کرد

جونکوک ته دلش خیلی خوشحال بود یه یه خانواده سرپرستیشو قبول کردن پس با ذوق و شوق

از اطراف شنیده بود که خانواده کیم یه پسر بزرگ تر از جونکوک هم دارن پس مشتاق بود که اونو ببینه

بعد از جمع کردن وسایلش تصمیم گرفت بخوابه تا فردا به خونه جدیدش بره .......



خانومی تو نوشتن فیک خیلی کمک کردن
@liana89


امیدوارم دوست داشته باشید
و اینکه تا اینجا راضی بودین ؟
دیدگاه ها (۴)

My Fateful Destinyسرنوشت شوم منpart 1 ساعت ۶:۳۰ صبح در پرورش...

پارت ۸پرش زمانی به شب قبل کوک : ازت خوشم میاد نیلا : منم ازت...

پارت

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط