رمانواندیلاوپارتهشتم

#رمان_وان_دی_لاو_پارت_هشتم:
(صب کنین ویرایش تموم بشه بعد بخونین...اگ اخرش نوشته بود پایان پارت هشتم ینی تموم شدع)
*************************************************
مهسا:
از سالن مدلینگ اومدم بیرون..اوووف بالاخرع تموم شد...آخیییییییییییییش😓 😅
نایل هم اومد بیرون...رو به من کرد و گف:خیلی خوشحال شدم که ...بات تصادف کردم😄 😂
من:
منم همینطور...😅 😅 😄
بعد گفتم:تا باشه ازین تصادفا!😂
نایل خندید ...منیجر صداش کرد..نایل گف:اوه باز این پیداش شد...مثلا تنها اومده بودماااااا...عین جن میمونه هر گوری میرم میاد😤
بعد تند تند گف:خوشحال شدم...بای😀 😃
بام دست داد و تند تند رفت..خندیدمو گفتم:بای:grinning_face:😃
وقتی نایل رف منم رفتم بیرون...اما قبل از اینکه بره یه چیزی از دستش افتاد...
صداش زدم اما انگار نشنید...دویدم تا بگم ی چیزی از دستت افتادع اما رفت!هوووووووف
رفتم اون چیزه رو برداشتم...
ی پلاک زنجیر بود که مجسمه مسیح تو ابعاد خیلی کوچیک ازش آویزون بود...فک کنم نقره باشه..
کمی نگاش کردم..خیلی قشنگ بود...یادم اومد ی بار عکس اینو تو اینستاش دیده بودم که زیرش کپشن زده بود:
یادگاری مادرم...
پس باید خیلی براش عزیز باشه...باید حتما بهش بدمش!😼
منم مث اون یه یادگاری داشتم...اما از پدرم...پدر واقعیم..
یه جفت گوشواره ک ته گوش بودن و هیچوقت از گوشم درشون نیاوردم... :) ظاهرش ی نگین سفید ساده بود...اینا رو حدود ده ساله که دارم...ینی از حدود سیزده سالگیم😶
من اگ اینا رو گم کنم دیوونه میشم...😣 پس باید حتما پلاک نایل رو بدم بهش..
سریع به سمت ماشینم دویدم...
*******************
نایل:
یه ساعتی می شد به خونه رسیده بودم..
می خواستم برم حموم..واسه همین حولمو برداشتم و رفتم..
تو حموم داشتم لباسامو در میاوردم ..دستمو روی گردنم کشیدم که پلاکمو در بیارم که...نیس😱
پلاکم نیس😱
نگاهی به گردنم کردم تا مطمعن بشم(کسخل😓 )
اما نبود....هووووووووف باز گم و گور شد😲
سریع لباس پوشیدمو از حموم درومدم...ینی کجاس؟؟؟
زین گیتار به دست روی مبل نشسته بود..گفتم:زین...تو پلاک منو ندیدی!؟😲
زین با تعجب گف:باز گم و گور شدع؟؟؟😮
من:آره...بابا وقتی رفتم شرکت دینا هنوز.....
زین نگام کرد...
من:آره...شرکت دینا!فک کنم اونجا گم شد...
زین:خب زنگ بزن منیجر بگو بیارتش
من:نههههههه خودم باید بیارمش😲
رفتم تو حیاط...به سمت ماشینم رفتم که...صدای بوق ی ماشین و شنیدم...دم در خونه ی ما؟؟؟😮
کسی آدرس اینجا رو نداره!
داداشا هم که همه خونه ن!
شاید...منیجره!
نه کسخل اونم ک گف فعلا نمیاد اگ کار داشتیم بگیم بیاد...
در ماشینو که باز کرده بودم بستم و به سمت در حیاط رفتم...ینی کیه؟؟؟
درو باز کردم...ی دختر بود!پشتش به در بود...وقتی درو باز کردم به سمتم برگشت...این که ...مهساس!
با تعجب گفتم:سلام...آدرس اینجارو از کجا آوردی؟؟😮 😮 😮
مهسا لبخند دست و پاچه ای زد و گف:
چیزه...سلام😄 😅 آدرسو از منیجر گرفتم...نمیداد که😒 باهاتون یه کار مهم داشتم..
گفتم:
پس بیا تو...😊 😃
با قیافه ی اینطوری😐 نگام کرد..با تعجب گفتم:نمیای!!؟:worried_face:
باخنده گف:میخوای مث هری پاتر از وسط بدنت رد بشم؟😂
تازه فهمیدم چشه...جلو راهشو گرفته بودم..😂 از جلوش کنار رفتمو گفتم:ببخشید:smiling_face_with_open_mouth_and_cold_sweat:😅 😄
با مهربونی گف:خاهش میکنم😂 😄 😊
بعد رو نیمکت نشست...نگاهی به حیاط انداختو گف:خونتون قشنگه😃
با لبخند گفتم :مرسی...چیزی میخوری؟؟😊
گف:نه...راستش اومده بودم
دیدگاه ها (۲)

#رمان_وان_دی_لاو_پارت_نهمهنوز ویرایش تموم نشدع پس یکم صب کنی...

این دوست عزیز دایرکشنرمونو فالو و لایک کنین خودش جبران می کن...

سلنا با لباس قدیمی😍

سلنا *-* مای لایف

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۲چرا یهو انقدر به فعالیت و م...

هرزه ی حکومتی پارت ۵ بیدار شدم...تو اتاق بودم رفتم سمت در دس...

درخواستی ادامه تک پارتی تهیونگ که تو روز تولدش میبریش خونه ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط