پارت پنجم | نگاه اول
پارت پنجم | نگاه اول
پارک لارا
میچا دستم رو گرفت و از بین آدمها رد شد.
ـ بیا، دوستم اون طرفه.
ـ من چیزی نمیبینم.
ـ چون قدت کوتاهه.
ـ میچا!
خندید و دستم رو کشید.
ـ غر نزن.
چند قدم جلوتر، میچا ناگهان ایستاد.
ـ اونجاست.
به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم.
ـ برو پیشش.
ـ تو چی؟
ـ یه دقیقه دیگه میام.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
میچا رفت و من همونجا ایستادم.
چند ثانیه اطرافم رو نگاه کردم.
نمیدونستم باید کجا بشینم یا حتی با کی حرف بزنم.
تصمیم گرفتم کنار یکی از ستونها منتظر بمونم.
همون لحظه، یکی از کارکنان از کنارم رد شد و بدون اینکه متوجه باشه، به شونهام خورد.
ـ ببخشید!
ـ اشکالی نداره.
لبخند زدم و کنار رفتم تا راهش باز بشه.
اما وقتی برگشتم، متوجه شدم مردی از آن طرف سالن نگاهم میکنه.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
نگاهش جدی بود.
نه شبیه نگاه آدمهایی که توی کلاب دنبال جلب توجه بودن.
فقط داشت نگاه میکرد.
نگاهم رو گرفتم و وانمود کردم متوجهش نشدم.
***
جئون جونگکوک
وسط صحبتهای جیهان بودم که نگاهم ناخواسته به سمت ورودی سالن رفت.
دوباره همون دختره.
نه مثل بقیه رفتار میکرد، نه سعی داشت توجه کسی رو جلب کنه.
حتی به نظر میرسید از بودن توی این مکان چندان راحت نیست.
چند ثانیه نگاهم روی اون موند.
جیهان حرفش رو قطع کرد.
ـ حواست کجاست؟
نگاهم رو از دختر گرفتم.
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
دوباره به سمتش نگاه کردم.
این بار کنار ستونی ایستاده بود و دنبال کسی میگشت.
ـ اون دختر رو میشناسی؟
جیهان برگشت و نگاهش کرد.
ـ کدوم؟
ـ همونی که کنار ستون ایستاده.
چند لحظه نگاه کرد.
ـ نه.
ـ اسمش رو میدونی؟
جیهان با تعجب نگاهم کرد.
ـ نه. چرا؟
لیوانم رو برداشتم.
ـ همینطوری پرسیدم.
جیهان لبخند کجی زد.
ـ تو هیچوقت «همینطوری» دربارهی کسی سؤال نمیکنی.
نگاهش کردم.
ـ زیادی حرف میزنی.
خندید.
ـ باشه.
دوباره به دختر نگاه کردم.
اما این بار او دیگر آنجا نبود.
نگاهم بین جمعیت چرخید.
پیداش نکردم.
برای چند ثانیه مکث کردم.
بعد بیخیال شدم و دوباره به صحبتهای جیهان برگشتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حتما نظراتونو بگید.
پارک لارا
میچا دستم رو گرفت و از بین آدمها رد شد.
ـ بیا، دوستم اون طرفه.
ـ من چیزی نمیبینم.
ـ چون قدت کوتاهه.
ـ میچا!
خندید و دستم رو کشید.
ـ غر نزن.
چند قدم جلوتر، میچا ناگهان ایستاد.
ـ اونجاست.
به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم.
ـ برو پیشش.
ـ تو چی؟
ـ یه دقیقه دیگه میام.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
میچا رفت و من همونجا ایستادم.
چند ثانیه اطرافم رو نگاه کردم.
نمیدونستم باید کجا بشینم یا حتی با کی حرف بزنم.
تصمیم گرفتم کنار یکی از ستونها منتظر بمونم.
همون لحظه، یکی از کارکنان از کنارم رد شد و بدون اینکه متوجه باشه، به شونهام خورد.
ـ ببخشید!
ـ اشکالی نداره.
لبخند زدم و کنار رفتم تا راهش باز بشه.
اما وقتی برگشتم، متوجه شدم مردی از آن طرف سالن نگاهم میکنه.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
نگاهش جدی بود.
نه شبیه نگاه آدمهایی که توی کلاب دنبال جلب توجه بودن.
فقط داشت نگاه میکرد.
نگاهم رو گرفتم و وانمود کردم متوجهش نشدم.
***
جئون جونگکوک
وسط صحبتهای جیهان بودم که نگاهم ناخواسته به سمت ورودی سالن رفت.
دوباره همون دختره.
نه مثل بقیه رفتار میکرد، نه سعی داشت توجه کسی رو جلب کنه.
حتی به نظر میرسید از بودن توی این مکان چندان راحت نیست.
چند ثانیه نگاهم روی اون موند.
جیهان حرفش رو قطع کرد.
ـ حواست کجاست؟
نگاهم رو از دختر گرفتم.
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
دوباره به سمتش نگاه کردم.
این بار کنار ستونی ایستاده بود و دنبال کسی میگشت.
ـ اون دختر رو میشناسی؟
جیهان برگشت و نگاهش کرد.
ـ کدوم؟
ـ همونی که کنار ستون ایستاده.
چند لحظه نگاه کرد.
ـ نه.
ـ اسمش رو میدونی؟
جیهان با تعجب نگاهم کرد.
ـ نه. چرا؟
لیوانم رو برداشتم.
ـ همینطوری پرسیدم.
جیهان لبخند کجی زد.
ـ تو هیچوقت «همینطوری» دربارهی کسی سؤال نمیکنی.
نگاهش کردم.
ـ زیادی حرف میزنی.
خندید.
ـ باشه.
دوباره به دختر نگاه کردم.
اما این بار او دیگر آنجا نبود.
نگاهم بین جمعیت چرخید.
پیداش نکردم.
برای چند ثانیه مکث کردم.
بعد بیخیال شدم و دوباره به صحبتهای جیهان برگشتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حتما نظراتونو بگید.
- ۳۷۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط