حکایت

حکایت
نحوی وکشتیبان.
آن یکی نحوی به کشتی در نشست

رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا

گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب

لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند

گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو

گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست

زانک کشتی غرق این گردابهاست

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان

گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد

ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر

بحر اسرارت نهد بر فرق سر
مثنوی معنوی دفتر اول .مابقی خودتان مطالعه بفرمایید
دیدگاه ها (۱)

داستان: نحوی و کشتیبان. درس امروز= نتیجه‌ی غرور.

فرجام غروربِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمشخصی علم نحو می د...

فرجام غروربِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمشخصی علم نحو می د...

مسائل جنسی و شرطی سازی

میخواهم دور شوم از این جای غریب...نقش زنم خاک را...بنوشم تاک...

صبح است و صبوح است بر این بام برآییماز ثور گریزیم و به برج ق...

صبح است و صبوح است بر این بام برآییماز ثور گریزیم و به برج ق...

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکستنظاره تو بر همه جان‌ها مبار...

باز بانگی از نیستان می رسد🌾 غم به داد غم پرستان می رسد بشنوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط